تبليغاتX
پاكسيما
 

حقایقی که همیشه مخفی می مانند

 شب های دانشگاه جواهر لعل نهرو معروف است. دانشجویان بعد از درس خواندن و خستگی، مخصوصا در این روزهای امتحانات بیرون می آیند و راه می روند. به کافه های کوچکی که آنجاست سر می زنند. چای و یا قهوه می نوشند و بعد هم برمی گردند به خوابگاه و  درس می خوانند.
اما یک شنبه شب (22 نوامبر)  با شب های دیگر متفاوت بود. چهار پسر ناشناس سوار بر هیوندایی سفید، با حال و روزی منگ وارد دانشگاه می شوند. کسی آنها را نمی شناخت. شروع کرده بودند به آزار و اذیت چند دختری که در محوطه ی دانشگاه برای هواخوری از خوابگاه خود بیرون آمده بودند. ماجرا از همین جا شروع شد و دانشگاه را سه روز درگیر خود کرد. دخترها به پلیس دانشگاه خبر دادند که چند پسر آنها را اذیت می کنند. پلیس می آید. از پسرها کارت دانشجویی می خواهد؛ اما آنان کارت دانشجویی نداشتند. یکی از آن ها در مقابل در خواست پلیس اسلحه ای بیرون می آورد و تهدید می کند که پسر رئیس پلیس است و اگر اذیتشان کنند شلیک می کند. درگیری آغاز می شود. تعداد پلیس ها و دانشجویان افزایش پیدا می کنند و سکوت شبانه دانشگاه تبدیل به هیاهو می شود. فرزاد، یکی از دانشجویان ایرانی در دانشگاه جواهر لعل نهرو می گوید:"بچه ها بیشتر از این عصبانی شدند که آن پسر از پست و مقام پدرش برای آزار دیگران استفاده کرد بود." پلیس چهار پسر را دستگیر می کند تا آنان را به مرکز پلیس نزدیک آن منطقه ببرد. اما دانشجویان عصبانی که حالا تعدادشان به 600 نفر رسیده بود مانع خروج ماشین پلیس می شوند. در ورودی دانشگاه را می بندند و همگی دور ماشین حلقه می زنند.
ساراب دانشجوی هندی نیز می گوید:" پلیس برای خروج آن چهار نفر از دانشگاه مجبور شد دست به خشونت بزند.  بچه ها از این خشونت بیشتر عصبانی شدند." نیروهای پلیس افزایش پیدا کردند و در نهایت با ضرب و شتم توانستند پسرها را خارج کنند. اما دانشجویان، ماشین پسرها را واژگون کردند و تا ساعت ها به خوابگاه های خود باز نگشتند. فرزاد که از نزدیک شاهد ماجرا بود در ادامه گفت:" تا دو روز بعد از این اتفاق پلیس همچنان در دانشگاه بود و اگر زمان امتحانات نبود حتما دانشگاه برای بازگشت به آرامش تعطیل می شد. "
سوشمیتا دختری که در خوابگاه دانشگاه اقامت دارد، می گوید:" با اینکه همین روزها، روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان است اما می توان دید که خشونت حتی در محیط آموزشی برای زنان وجود ندارد. چه برسد به مناطق محروم و دور از دسترس."
پسرها بازداشت شدند و همه منتظرند تا زمان دادگاه آنان فرا برسد. دانشجویان باز هم قدرت خود را نشان دادند و اعتراض کردند. انگار ویژگی دانشجو نقد کردن است. اما باید دید که آیا قانون در هند مهم تر است یا پسر رئیس پلیس بودن مانع اجرای درست قوانین می شود. زیرا در اخباری که در روزنامه ها به چاپ رسیده بود، اسلحه ی پسرها را اسباب بازی عنوان کرده بودند؛ که درست و غلط بودنش معلوم نیست و شاید ذکر این نکته، همان فرار از قانون معنا دهد. چیزی که هر روزه در همه جای دنیا اتفاق می افتد. به قول میشل فوکو هر کجا قدرت باشد حقیقت آنجا است. حقیقتی که نمی دانیم شکل اصلی آن به چه صورت است و قدرت چگونه آن را به نفع خود بیان می کند.

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد

دوشنبه ۹ آذر ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 0:18  توسط پاكسيما   | 

 
سایه هایی که با تو زندگی می کنند

 

بالاخره تمام شد. ولی نمی توان آن را با پایان خوش فیلم های بالی وود مقایسه کرد. یک سال است که از حمله به هتل تاج در بمبئی می گذرد. واقعا چه کسی فکرش را می کرد در چنین روزهایی (26نوامبر2008)، شبانگاه چند قایق موتوری با مردانی سیاه پوش به قصد کشتن، وارد شهر بمبئی می شوند؟ به هتل ها، بیمارستان و ایستگاه قطار حمله می کنند و بوی خون را  توی شهر پخش می کنند. خونی هایی که هیچ وقت پاک نمی شوند. می گویند ویژگی خون این است که اگر ریخته شود سایه اش همیشه باقی می ماند. حتما این سایه ها تا سال ها در راهروهای هتل تاج محل باقی می مانند. انگار این سرزمین با تضاد معنی پیدا می کند. تاج محل سمبل عشاق در دنیا باید جایی شود برای نشان دادن نفرت.
آن روزی که وارد هتل تاج شدم در هیات توریستی بودم برای دیدن و کشف کردن. شکوه و زیبایی هتل مدهوشم کرده بود. دنبال قسمت اطلاعات می گشتم تا سوالاتی بپرسم. برعکس هتل های دیگر هیچ قسمت اطلاعات ندیدم. تا اینکه پرسیدم قسمت اطلاعات کجاست؟ دری را به من نشان دادند. در را که باز کردم. اتاقی بزرگ و زیبا مثل اتاق انتظار کاخ های انگلیسی در فیلم ها را دیدم؛ همه جایش پر از گل های سفید بود، با پرده های مخملی کرم رنگ، چند صندلی استیل سفید و طلایی که میز گردی جلویش قرار داشت و کتابخانه ای هم آنجا بود. زنی با ساری لیمویی پشت میز بزرگ کار ایستاده بود. از او پرسیدم می توانم هتل را ببینم؟ گفت بله حتما؛ و هتل را با آن راهروهای باشکوه و پیچ در پیچ دیدم. اما پاسخ این درخواست بعد از این برای توریست ها حتما منفی خواهد بود. وقتی در خبرها خواندم که اولین کشته شدگان دو کارمند قسمت اطلاعات بودند. از خودم پرسیدم آیا آن زن یکی از آنها بوده؟
می گویند بالاخره تمام شد. گروگان های هتل اوبروی آزاد شدند و تروریست ها در هتل تاج به قتل رسیدند. می گویند پاکستانی ها بودند. دولت پاکستان اما از سیاسی کردن این جریان راضی نبود و برای از بین بردن این گونه حرکت ها پیشنهاد همکاری دو طرفه داده بود. می گویند وزیر کشور هند استعفا داد و آتش بس پنج ساله میان هند و پاکستان لغو شد؛ می گویند این عملیات تروریستی در مقابل منفجر شدن هتل بزرگی در پاکستان بود و می گویند یک سال از آن ماجرا گذشته است، خرابی هتل بازسازی شده است و امسال برای کشته شدگان در تاج هتل مراسم یادبودی برپا شده است.
اما کسی نمی گوید بمبئی با این سایه های سرگردان چه می کند؟ با راهروهای پر از جسد؟ زمین های خونی ، دردی که تسکینش زمان زیادی می برد. شاید به اندازه عمر بشر در این دنیا.
این اتفاقات اما چهره ی تازه ای برایم ندارند. من فرزند جنگم، فرزند خون، فرزند ترس و دلهره، فرزند نا امنی و تردید، فرزند دیکتاتوری و پدرخواندگی. تاریخ کشورم ، منطقه جغرافیایی که در آن قرار دارم وهمسایه های کشورم همه در شکلی مشابه هستند. انگار این ویژگی ماست که این گونه بزرگ شویم حتی اگر مهاجرت هم کنیم  از سایه ها فراری نیست. همیشه در کنارت سایه ای خونی با لبخندی محو راه می رود و به تو می گوید:" می بینی من بی هیچ دلیلی سایه شدم."
اما در کنار تمام این چیزها، تمام این ترس ها و دلهرها یاد گرفتم چگونه دوست بدارم. چگونه عشق بورزم. چگونه خوبی را باور کنم و به قدرتش ایمان داشته باشم. شاید همین رگه های آبی رنگ است که دنیای سیاه اطراف مرا زیبا کرده. آنقدر که در هر کدام از این ها پر از زندگی  و امید است. امید به فردایی که دنیا خالی از سایه باشد؛ به امید آن روز.

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد

البته قسمت آخرش سانسور شده که متن کامل آن در اینجا هست

دوشنبه ۲ آذر ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 13:2  توسط پاكسيما   | 

 

جشنی برای شاد بودن

در يکي از روزهاي هفته گذشته که روز دانشجويان خارجي نام گرفته بود، همه دانشجويان کشورهاي مختلف زير يک سقف جمع شدند. کسي به سياست، جنگ و اختلاف دولت ها فکر نمي کرد. همه با هم دوست بودند و با انگيزه مشترکي به هند آمده بودند. ماساکو دختر ژاپني روي نحوه زندگي هندي هايي که براي کار به ژاپن رفته بودند، تحقيق مي کند و تاثير جامعه مدرن ژاپن را روي زندگي سنتي هندي ها مي سنجد؛ در آن شب با کيمونوي سفيدي (لباس سنتي زنان ژاپن) به جشن آمد. سوسيما سريلانکايي است و چهره تيره رنگش که او را مانند مردم جنوب هند نشان مي دهد، با آواز سنتي سريلانکايي توجه همه را جلب کرد. کاترينا که از سوئيس آمده و حقوق مي خواند، سوئيس را با فيلم کوتاهي نشان داد. استفاني و مايکل ايتاليايي که براي تقويت زبان انگليسي به هند آمده اند، رقص سنتي جنوب ايتاليا را اجرا کردند. افغان ها بيشترين جمعيت دانشجويان خارجي را دارند و بورس دولت هند در مقاطع مختلف از ليسانس تا دکترا درس مي خوانند. با گويش خاص و دلنشيني به قول خودشان فارسي گپ مي زنند؛ در آن شب به رقص و آواز افغاني پرداختند. عراقي هايي که ديگر با ايران جنگ ندارند با رفتار دوستانه شان، باعث مي شوند نتواني باور کني روزي جنگي بين کشورهايتان وجود داشته است؛ از تاريخ کشورشان صحبت مي کنند. آفريقايي ها با پوست هايي تيره با رقص و لباس محلي برنامه اجرا کردند. تايلندي ها با چشم هايي بادامي آوازي غربي خواندند، بوتاني ها و تبتي ها با رقص و آوازي آهسته، رفتار آرامش شان را بيش از پيش توجيه مي کنند و در آخر ايراني هاي پرشور و حساس، با وجود همه اختلاف ها دور هم جمع مي شوند و چگونگي برپايي آغاز سال نو و نوروز را با هنرنمايي بچه هاي کوچک ايراني به ديگر کشورها نشان مي دهند. هرچند هيچ وقت نتوانستم درک کنم چرا چيزهاي کوچک تا اين حد برايشان مهم است و به خاطر همان ناچيزها مهر و دوستي را خيلي زود فراموش مي کنند و دلگيري را جاي آن مي کارند ولي با تمام اختلافاتي که گاهي بين شان پيش مي آيد در روزي که به دانشجويان خارجي اختصاص داشت به جشن مي آيند، دور هم جمع مي شوند و همه چيز را فراموش مي کنند. به قول يکي از فيلسوفان هندي؛ «براي شاد زيستن، هر چيزي که ناراحت تان مي کند را از ذهن تان پاک و خوبي ها را حتي کوچک، بزرگ کنيد. سپس مي بينيد چقدر خوبي و زيبايي در کنار شماست که از آنها غافل بوده ايد.»

چاپ شده در روزنامه اعتماد

دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 17:25  توسط پاكسيما   | 

 

ماه و ستاره هایی که با هم دویدند

 

مطابق آماری که هر سال در هندوستان ارائه می شود ، هر 30 دقيقه يك زن مورد تجاوز قرار مي گيرد و در هر 75 دقيقه نيز يك زن كشته مي شود. غیر از این در مقایسه با 10 تا 15 سال گذشته، می توان شاهد بود که خشونت علیه زنان در هندوستان افزایش يافته است. بدین صورت که در هر 29 دقيقه، يك مورد تجاوز به عنف و هر 9 دقيقه ، خشونت از سوي شوهر و يا بستگان ، عليه زن رخ مي دهد. بنابراین می توان به این نتیجه رسید که هندوستان یکی از کشورهایی است که آمار خشونت علیه زنان در آن بالاست. در هندوستان قواعد سخت و عجيبي برای زنان حاكم است. تعداد زناني كه به دليل نياوردن جهيزيه كافي به منزل همسر خود مورد آزار و اذیت قرار می گیرند کم نیستند. با نگاهی به گذشته ای نه چندان دور می توان به یاد آورد که زنان همراه با شوهران مرده خود، زنده سوزانده می شدند. هر چند این روزها انجام چنین عملی بعید به نظر می رسد. اما شاید بتوان یکی از مهم ترین دلایل نفی چنین آدابی را مدیون فعالیت های فرهنگی و اجتماعی تشکل های غیردولتی  (NGO) زنان در سال های متوالی دانست. به خصوص که این روزها تشکل های غیردولتی هندی با حمایت های داخلی و خارجی، در هر زمینه ای برای آگاهی یافتن مردم و حمایت از حقوق آنان دست به فعالیت می زنند. تشکل غیردولتی "ماوا" (MAVAA) یکی از آنها است که با هدف آموزش دادن به مردان، برای مبارزه با خشونت علیه زنان به وجود آمده است و به مردان یاد می دهد که چگونه قدرت را با زنان زندگی شان تقسیم کنند و رفتاری برابر با آنها داشته باشند. این گروه معتقدند که برای جلوگیری از خشونت علیه زنان، باید مردان و زنان در کنار هم به آگاهی دست یابند و آموزش ببینند. از این رو چنین فعالیت هایی را در هندوستان جنبش های مردان فمینیست علیه خشونت زنان مي‌گويند.
همگی این مسايل سبب شد در کارگاهي به نام "حساسیت زدایی جنسیتی" شرکت کنم که از سوی دانشکده علوم اجتماعی برپا شده بود. در کنار سخنرانی ها و آمار ارائه شده، نحوه اجرای مباحث جدی، بسيار جالب بود که همراه با بازی و تفریح به دانشجویان دختر و پسر و اساتید ارائه داده می شد. درست در ساعات میانه کارگاه، یکی از سخنرانان مطالب جمع آوری شده اش را در قالبی متفاوت ارائه داد. او تمامی حضار را به دو گروه ماه و ستاره تقسیم کرد و از گروه ستاره خواست که در سالن بدوند و گروه ماه آرام به راه خود ادامه دهند. بعضی از افراد که در گروه ستاره بودند قصد داشتند بدوند ولی سرعت کم افراد ماه و کوچکی سالن، مانع دويدنشان می شد. خانم سخنران سپس از هر دو گروه خواست که با هم بدوند و در این مقطع ماه و ستاره بدون هیچ مشکلی در کنار هم دویدند. نتیجه بازی اما جالب تر بود. خانم سخنران گفت این سالن تمثیلی از جامعه ی تنگ و بسته ما است. ستاره زنان هستند و ماه مردان. زنانی که می خواهند بدوند به خاطر سرعت کم مردان در پذیرش برابری زن و مرد، همچنین بسته بودن جامعه با مشکل مواجه می شوند و سرعتشان گرفته می شود.  دویدن زمانی ممکن می شود که هر دو گروه با سرعت حرکت کنند. بنابراین برای مقابله با خشونت علیه زنان و یا هرنوع خشونتی که در کشوری رخ می دهد دانش، آگاهی و حمایت، زنان و مردان آن جامعه مورد نیاز است تا با تحمل سختی ها و بردباری در برابر حوادث پیش رو، بتوان به نتیجه مورد نظر رسید.  

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد

دوشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 0:5  توسط پاكسيما   | 

 
پسری که در عکس ها مخفی بود

 

هفته گذشته نمایشگاه عکسی در دانشگاه برپا شد که عکس های آن به کارگران ساختمانی و شهری هند مربوط می شد. این نمایشگاه از این جهت جالب بود که به موضوع خاصی اشاره می کرد؛ موضوعی که بارها شاهد آن بودم و همیشه برایم سوال برانگیز بود. در طول این چند سال، هر زمان قرار بود پیاده روی خیابانی سنگ فرش، پلی ساخته و یا حتی ساختمانی در دست ترمیم و مرمت شود؛ سر و کله کارگران هندی هم آنجا پیدا می شد و چادرهایی نزدیک محل کار خود برپا می کردند. هر چند چنین چیزی شاید عادی باشد اما آن نکته ای که آنها را متمایز می کرد کار خانوادگی این کارگران بود. زن ، شوهر و بچه با هم کار می کردند و در میانشان افراد معلول، زن باردار و یا پیرمرد و پیر زن هم دیده می شد. آنها در همان چادرها، چه در سرمای زمستان و چه در گرمای تابستان، تا پایان کار در کنار هم زندگی می کردند. سومیتا یکی از دانشجویان مددکاری اجتماعی در این باره می گوید:" آنها افراد فقیری هستند که خانوادگی از روستا و مناطق محروم به شهرها می آیند تا کار کنند و درآمدی داشته باشند." کارهای سنگین را مثل گود کردن زمین و یا خراب کردن دیوار، مردها انجام می دهند. زنان هم فرغون های پر شده از خاک را به سوی دیگر می برند و بچه هایشان نیز همان دور و بر باهم بازی می کنند. بچه های کوچک در کنار مادر و پدر روی زمین می نشینند، بزرگتر ها مراقب کوچک تر ها هستند و آنهایی که می توانند به پدر و مادر خود کمک می کنند.
در مسیر دانشگاه هر روز گروهی از این کارگران را می دیدم. دخترکی 10- 12 ساله مشغول چوب جمع کردن برای روشن کردن اجاق بود. کمی آنطرفتر صدای بازی بچه های کوچکتر به گوش می رسید. زنان و مردان نیز مشغول کار بودند. دورتر از آنان اما،‌ پسر بچه ای 4-5 ساله روی زمین تنها نشسته بود و با چشمانی بی فروغ به روبرویش نگاه می کرد. خوشبختانه شکلاتی همراهم بود. آن را نزدیک پسرک روی سنگی گذاشتم. همیشه در این مواقع بچه های به سوی شکلات و یا شیرینی هجوم می آورند. ولی فقط نگاهم کرد و با بی میلی به شکلات که کاغذی بنفش داشت چشم دوخت. شکلات را نزدیک تر بردم. نگاهم کرد. راه افتادم و هر چند قدم یکبار برمی گشتم تا ببینم آن را برمی دارد یا نه؟ از او دور شده بودم که دیدم دستش را دراز کرد و شکلات را برداشت. فردای آن روز تعداد بیشتری شکلات بردم تا اگر بچه های دیگر اطرافش بودند به آنها نیز شکلات بدهم. اما پسرک، اینبار هم تنها بود و بسیار نامرتب تر از قبل. صورتش کاملا سیاه و آب بینی اش آویزان بود و با همان نگاه بی رمق مرا تماشا می کرد. احساس عجیبی داشتم و نمی دانستم در مقابلش باید چه رفتاری داشته باشم. روزهای بعد همین ماجرا تکرار شد. فکر کردم شاید مریض است و برای همین کسی با او بازی نمی کند. چند روزی گذشت. دیگر مرا می شناخت، اما شکلات را وقتی برمی داشت که از او دور شده بودم. یک روز که باران می آمد، کارگران کار را تعطیل کرده بودند و رفته بودند توی چادرهای برزنتی آبی شان. پسرک را دیدم که مرا از پس سوراخ بزرگی که روی چادر بود با نگاهش تعقیب می کند. برایش دست تکان دادم. پاسخی نداد و به جای او مادر جوانش به من لبخند زد. آخرین بار که او را دیدم برعکس همیشه شکلاتش را حتی زمانی که دور شدم بر نداشت و به جای او دخترکی که موهای ژولیده ای داشت به سوی شکلات دوید و آن را برداشت. پسرک همانطور روی زمین نشسته بود و به دخترک که شکلات را شادمانه در دهانش می گذاشت توجهی نداشت. فقط به من نگاه می کرد که دورتر ایستاده بودم و او را تماشا می کردم.
کارگران از آنجا رفتند. هر وقت از آن خیابان می گذرم چهره پسربچه را به یاد می آورم؛ چهره محو او در عکس های نمایشگاه نیز دیده می شود. شاید کسی نداند در ذهن آن بچه و آن پیرترها چه می گذرد، و شاید برای خیلی از آنها مهم ترین مساله داشتن کار و دریافتی حقوقی ناچیز در پایان کار باشد. اما گمان نمی کنم حتی یکی از آنها به این نمایشگاه بیاید و عکس خود را ببیند؛ و نمی دانم اگر آمد و دید چه فکری می کند و چه احساسی خواهد داشت؟

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد

دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 2:3  توسط پاكسيما   | 

 

عشق، مرزی نمی شناسد

افرادی که هند را می بینند به دو دسته کلی تقسیم می شوند. یا از هند متنفرند و یا شیفته و شیدای آن هستند. فرانچسکا دختر ایتالیایی مطمئنا جزو دسته دوم است. او بعد از اتمام درسش در مقطع فوق لیسانس جامعه شناسی، در سازمان های غیردولتی زنان (NGO) مشغول به کار شد. به مناطق محروم، روستاها و شهرهای دور و کوچک، سر می زد تا به زنان آن منطقه کمک کند. زنانی که از هیچ حقوقی برخوردار نبودند و با همان باورهای قدیم گذران عمر می کنند. ولی او همیشه مشکلات در هند را به جان می خرید؛ تا اینکه خبر ازدواجش را به ما داد، آنهم با یک پسر سیک (سردار). خوشحال و متعجب بودیم. خودش گفت:" بالاخره بعد از چهارسال آشنایی با سیمران و علاقمند بودن به یکدیگر و از طرفی اقامت در هند تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم." هندی ها برای ازدواج معمولا در مذهب و کاست خود ازدواج می کنند و خارج شدن از کاست یعنی طرد شدن برای همیشه، اما ازدواج سه روزه و مجلل فرانچسکا نشان داد که این روزها هندی ها نیز تغییر کرده اند. برای برپایی عروسی بین یک دختر خارجی و پسر هندی غیر از پذیرفتن از سوی خانواده و کاست، از آنجا که پدر سیمران ارتشی بود برای حفظ موقعیت امنیتی، باید از ارتش و دولت نیز اجازه رسمی دریافت می کرد. عروسی در یکی از باغ های متعلق به ارتش برگزار شد و سه روز ادامه داشت. شب اول که مهمانی خوش آمد گویی به میهمانان بود و تفاوت عمده ای با گذشته در آن دیده می شد. در شکل سنتی آن زنان دور هم جمع می شدند و با ساز و آواز های محلی سعی داشتند فضا را شاد کنند و به عروس تازه وارد خوش آمد بگویند. بعد از آن زنی کوزه به سر که چراغی بر روی آن روشن بود به همراه آواز و سرور زنان دیگر از خانه بیرون می آمد و به همه خوش آمد می گفت چون در آن زمان ها الکتریسیته و برقی وجود نداشت و امروزه با تمامی امکانات، همچنان سعی می کنند آن رسوم را به شکل نمایشی نشان دهند. بعد از آن مهمانی رسما آغاز می شد. فرانچسکا لهنگا (بلوز و دامنی بلند) فیروزه ای رنگ بر تن داشت و به همراه سیمران به مهمانان خوش آمد می گفت. روز دوم که به مهندی (یا همان حنابندان خودمان)، معروف است؛ بیشتر افراد نزدیک به عروس و داماد دعوت می شوند و از بعد از ناهار تا غروب خورشید ادامه دارد. عروس و داماد زیر پارچه ای قرمز رنگ که توسط دو نفر نگه داشته می شود، می نشینند و تمامی مهمانان دستان خود را، در ظرف پر از حنا می کنند و آن را اول بر روی پا، زانو، دست، صورت و سر عروس و داماد می کشند. بعد از این کار عروس و داماد که سرتا پا حنایی شدند. به حمام می روند و با لباس هایی زیبا به میهمانان می پیوندند. فلسفه این کار روشنی و پاک شدن آنان از هر گونه بدی و پلیدی است. سپس تمامی مهمانان روی دست یا پایشان حنا نقاشی می کنند. اما حنای عروس باید منحصر به فرد باشد. فرانچسکا هر دو طرف دستانش و روی پایش را به طور کامل مهندی گذاشت. غیر از این داماد نیز چون به مذهب سیک تعلق داشت. سردار قرمز رنگ خود را با کمک پدرش بر سر بست. در روز سوم و آخر، که از ساعت 11 صبح برگزار می شد و تا بعد از ناهار ادامه داشت، عروس در گوردوارا (معبد متعلق به افراد سیک) با کورتا و شلواری که معمولا به رنگ قرمز تیره است، النگوهای زرشکی رنگ، که از مچ تا آرنج بر دست دارد (و باید آنان را به مدت 40 روز همراه خود داشته باشد) منتظر داماد می نشیند. داماد نیز با ساز و دهل از خانه اش بیرون می آید و صورت خود را با مروارید های آویزانی که به سردارش وصل کرده است می پوشاند و سوار بر اسب یا درشکه می شود تا به گوردوارا برسد. برای ورود به گوردوارا باید تمامی موها پوشیده باشد و برای همین مردهایی که سردار ندارند ، دستمال به سر می بندند و زن ها نیز شال بر سر می کنند. مراسم در گوردوارا حدود یک ساعت طول کشید. دعایی خوانده می شد و عروس و داماد چهار بار دور آن مکان مقدس می چرخیدند، که داماد جلو حرکت می کرد و عروس شال داماد را در دست نگه می داشت و در پی او می رفت. در دور آخر همه حضار گل های رز پر پر شده  را که از قبل به آنان داده بودند، بر روی سر عروس و داماد می ریختند. بعد از آن عروس و داماد بیرون می آیند و مهمانی ناهار برپا می شود. عروس نیز زنگوله های بلند و طلایی را که در دست داشت بر روی سر دختران دم بخت، بهم می زد تا هر چه زودتر همسر ایده آل خود را پیدا کنند. مهمانان هر کدام هدیه ای در دست داشتند که بعد از تحویل هدیه، عکس یادگاری هم می انداختند و بعد از ناهار، عروسی رسما به پایان می رسید. ما نیز آرزوی خوشبختی این زوج، را داشتیم. 

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد

یکشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 19:13  توسط پاكسيما   | 

 

شمعی هایی برای روزهای غربت

 

مطابق با تقویم قمری امسال 24 مهر ماه (16 اکتبر) «ديوالى» (Diwali) بزرگترين جشن هندوها برپا مى شود. این روزها خانه ی هندی ها با چراغ های رنگین آذین بندی شده است. مغازه دارها بدون استثناء بساط فروش خود را به خیابان منقل کرده اند و برعکس همیشه که ساعت 9 شب همه جا تعطیل می شود ، تا 11 شب همه جا روشن و پر نور است. آجیل و شیرینی، بسته های کادو شده، شمع های رنگی به همراه جاشمعی های روغنی سفالی و فلزی، انواع و اقسام لوازم آتش بازی و چراغ های رنگارنگ در بازار به چشم می خورند. بعضی از مغازه دارها اجناسشان را حراج کردند. همه چیز شور و هیجان خاصی دارد. اما کمی آنطرف تر می توانستی راننده ریکشاهایی را ببینی که تماشاگر مردم هستند و مسافری را انتظار می کشند تا او را با بسته های رنگی کادو شده سوار کنند و با رکاب زدن دوچرخه اش به مقصد برسانند. می دانستم آنها هم دیوالی را جشن می گیرند. در این روز همین راننده ریکشاها که گوشه خیابان زندگی می کنند، برای خودشان چاپاتی می پزند و توی قابلمه ای که سیاه شده آب جوش می آوردند؛ همگی به روستا برمی گردند تا پیش خانواده شان باشند. روز دیوالی غیر از شمع روشن کردن و آتش بازی، همه به یکدیگر هدیه می دهند. آنها هم حتما با هدیه و یا شیرینی، به خانه می روند. اما جنس هدیه هایشان نمی تواند از کالاهای رنگی و لوکسی باشد که در مغازه ها به فروش می رسد. یکی از این راننده ها را از نزدیک می شناسم. سر کوچه ما ایستگاه دارد و هر روز صبح، زن و بچه اش را با ریکشا از روستایی نزدیک که محل زندگی شان است به شهر می آورد، تا بچه هایش (مونیکا و آنکیتا) را به مدرسه ایی خوب بفرستد. سکویی چوبی هم سر کوچه درست کرده که بچه ها بعد از تعطیلی مدرسه روی آن می نشینند و مشق می نویسند. خودش از صبح تا غروب با رکاب زدن مسافر می برد. زنش خانه های همان اطراف را تمیز می کند. شب ها نیز دربان مغازه ی اسباب بازی فروشی بزرگی است. دربانی در هند، شغلی است برای خودش؛ شاید به خاطر مازاد بودن و یا ارزانی نیروی کار است که فردی یونیفرم پوش در را برای مشتری ها باز و بسته می کند! یک روز به طور اتفاقی او را آنجا دیدم. با لبخند سلامی داد، و من به این فکر می کردم که چند بار تا به حال آرزو کرده تا بتواند از این عروسک ها برای بچه هایش بگیرد و نمی تواند؟ در شلوغی جمعیت حرکت می کنم. باید از میان جمعیت آهسته و قدم به قدم جلو بروم. می خواستم هدیه ای بگیرم. انگار ناخواسته به شور و شوق این روزهای مردم پیوسته بودم. به این هیاهو نگاه می کنم. به شادی مردم و به غربت خودم که در این سرزمین چه می کنم؟ به غم پنهان درونم، به دوستانم که همه به بهانه ای رفتند. یکی از آنها می گفت:" رفقای ما یکی یکی رفتند. دوستی هم یه جور سرمایه گذاری ست. با این حساب ما همه چیزمونو باختیم." به این فکر می کنم که چرا خنده و شادی از چهره مردم کشورم دور است؟ و چرا با چگونه شاد بودن بیگانه ایم؟ خیلی خوب می دانستم این راننده ریکشا با روشن کردن شمعی در خانه اش، یا روشن کردن آتشی و هدیه ای کوچک که به بچه هایش می دهد، با دلی خوش به استقبال فستیوال شمع و سال جدید هندی می رود. آنان را در آغوش می گیرد و می گوید: "دیوالی مبارک." اما به راستی چه چیز می توانست در این سرزمین مرا شاد کند؟ نمی دانم.

 برای اطلاعات بیشتر در مورد دیوالی به اینجا مراجعه کنید:

فستیوال شمع ها در دهلی

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد

یکشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 3:23  توسط پاكسيما   | 

 
روزه برای همسر

وقتي مغازه ها شلوغ مي شود و هر کسي چيزي مي خرد و زن ها رديفي روي صندلي هاي کوتاه حصيري مي نشينند و روي دست هايشان مهندي (حنا) نقاشي مي کنند، حتماً فستيوال يا جشني در پيش است. اين روزها اما غير از مغازه ها، جواهرفروشي ها هم شلوغ هستند. زنان در جنب و جوش بيشتري اند و خودشان را براي اين جشن که معمولاً در اواخر اکتبر برپا مي شود، آماده مي کنند. در اين روز زناني که ازدواج کرده اند براي سلامتي، طول عمر و ماندگاري همسران شان پيش از طلوع خورشيد بيدار مي شوند و تا غروب خورشيد و ديدن ماه چيزي نمي خورند و به مدت يک روز، روزه مي گيرند. در طول روز دعاي پوجا (دعاي هندي ها) مي خوانند، حنا روي دست نقاشي مي کنند، لباس قرمز (رنگ معمول عروس) مي پوشند، آرايش مي کنند و زيورآلات به خود مي آويزند. اگر تازه عروس باشند همانند روز عروسي خود را درست مي کنند و اگر سني از آنان گذشته باشد به همان لباس قرمز و آرايش اکتفا مي کنند.
براي همين در اين روز اگر بيرون بروي زنان قرمزپوش را زياد مي بيني. يکي از استادان دانشگاه معتقد است نسل جديد همانند قبل از روي اجبار و اعتقاد خالص به اين مساله روزه نمي گيرد؛ «زيرا در گذشته اگر زني بيوه مي شد هيچ حقوقي نداشت و از نظر اقتصادي سربار خانواده شوهر محسوب مي شد. براي همين او را به خانه هاي مخصوص بيوه ها مي فرستادند. زنان بيوه بايد لباس سفيد (نشانه عزاداري) مي پوشيدند، موهاي سر خود را مي تراشيدند تا هيچ زيبايي نداشته باشد و مبادا دل مردي را به دست آورد و تا آخر عمر نيز ديگر نمي توانستند ازدواج کنند.» چيزهايي را که شري مي گفت در فيلم آب (Water) ديده بودم. او در ادامه گفت؛ اما اين روزها دختران به دانشگاه مي روند، کار مي کنند و درآمد اقتصادي هم دارند. با لبخند شيطنت آميزي مي گويند اگر شوهرشان از دنيا نرود ممکن است طلاق بگيرند،پس اگر در اين روز، روزه مي گيرند بيشتر براي عمل کردن به سنت است و حتي زناني هستند مانند مادر من که هيچ وقت زير بار اين کار نرفت. با اين تفاوت که مادر من به نسل گذشته تعلق داشت و کار او در نوع خود سنت شکني محسوب مي شد. شري مي گويد حتي در اين دوران زنان بيوه در روستا و مناطق محروم همچنان حقوقي ندارند و در شهرها و دنياي مدرن نيز بعضي اوقات نمي توان از اين کار فرار کرد چون مادرشوهر از عروس تقاضا مي کند براي سلامتي پسرش روزه بگيرد و عروس هم براي محکم نگه داشتن پايه هاي زندگي خود اين کار را انجام مي دهد زيرا از اقتدار مادرشوهر در زندگي اش خبر دارد. اما ماجرا به اينجا ختم نمي شود و مردها هم اين روزها تغيير کرده اند.
بعضي مثل ويکاس به شکل مخفيانه براي همسرش غذا مي برد و مي گويد همين که مادرم فکر کند تو براي من روزه مي گيري کافي است، يا سورين که در اين روز سر کار نمي رود تا در کنار همسرش باشد و هر دو با هم روزه مي گيرند. بعد از غروب آفتاب و باز کردن روزه، زنان از همسران شان هديه مي گيرند که اين روزها بهتر است کمتر از طلا و زيورآلات نباشد، عروس خانواده هم به مادرشوهر هديه مي دهد. شايد براي اينکه پسري به دنيا آورده که الان همسر اوست، هر چه هست شکل اين جشن ها از گذشته تا به امروز به خاطر مدرن و صنعتي شدن جامعه تغييرات فراوان کرده است و گويي بيشتر جنبه شادي، شور و شوق آن مطرح است تا به اين بهانه مردم براي تهيه هديه به خيابان ها بيايند يا زنان را با لباس هاي يکدست قرمز و خاطرات شيرين دوران ازدواج شان دور هم جمع کند. همه اينها چيزي است که به قول آنان گذران عمر را زيبا و شاد مي کند و غير از اين مهر و پيوند زن و شوهر را نيز به يکديگر افزايش مي دهد.

چاپ شده در روزنامه اعتماد

دو شنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 5:31  توسط پاكسيما   | 

 

تولد مردی که هند را آزاد کرد

دوم اکتبر 1869 گاندی در خانواده اي متوسط از طبقه بازرگانان متولد شد. او متولد شد تا بعدها به جهانیان نشان دهد که بدون خشونت نیز می توان بر تاریکی و ظلم پیروز شد. پیشتر نام گاندی را شنیده بودم اما زمانی که به هند آمدم او را همه جا می دیدم. از مجسمه ی بزرگی که در یکی از خیابان های اصلی دهلی قرار دارد تا اسکانس هایی که عکس او را در خود پنهان دارند؛ اگر فروشنده ای می خواست مطمئن شود پولی تقلبی نیست آن را زیر نور می گیرفت تا عکس نامرئی گاندی با آن عینک گرد و لبخندش مشخص شود. گاندی امروز نیز در همه خیابان های هند حضور دارد؛ پشت هر ماشینی زیر جمله "لطفا بوق بزنید"، کلامی از او نوشته شده بود، جملات کوتاهی چون: «حقیقت خداوند است» ، «خدا آنقدر بزرگ است که در یک دین جای نمی گیرد»، «ضربه دربرابرضربه و چشم در برابر چشم دنیا را کور می‌سازد»، «من بنا به دلایل زیادی آماده مردن شده‌ام، نه برای کشتن» و غیره. در دانشگاه نیز دانشکده ای وجود دارد به نام مطالعات گاندی. مردم کوچه و بازار نیز از او با گاندی جی (لفظ احترامی در زبان هندی) یاد می کنند. عکسش همه جا هست، بر روی جلد دفتر بچه مدرسه ای ها یا قاب شده بالای سر مدیران اداره و دانشگاه. او همه جا با لباسی سفید، سری بی مو و لبخندی که صورتش را پوشانده دیده می شود. بعضی وقتها چرخ ریسندگی هم جلویش قرار دارد.

اما دلیل اینهمه ماندگاری گاندی در چه چیزی بود؟ شاید بتوان گفت عدم خشونتی که در فلسفه فکری گاندی وجود داشت و باعث شد تا کشورش در برابر استعمار قدرتمند انگلیس پیروز شود او را برای همیشه در قلب هندی ها جای داد. هر چند مفهوم عدم خشونت (آهیما) و مقاومت منفی در تفکر مذهبی هندی تاریخی کهن دارد ودر مضامین دیگر مذهبی از جمله هندو، بودایی، جین، یهودی، مسیحی و اسلامی دیده می‌شود. اما گاندی آنان را با زبان امروز در هم آمیخت و به مردمش هدیه داد. برای نمونه او از تفكر “ساتیاگراها” (پایداری بر حقیقت) سخن می گوید. در نظر گاندی ساتیاگراها و عدم خشونت مستلزم مدارا در همه چیز است و حقیقت یكی است اما هیچ كس همه آن را در اختیار ندارد؛ پس باید به اعتقاد دیگران احترام بگذاریم بی آنكه در عقیده خودمان ضعیف باشیم. او معتقد است حقیقت در قلب هر انسانی است و «آنجاست كه باید حقیقت را جست… ما حق نداریم دیگران را وادار كنیم كه حقیقت را به روش شخصی ما ببینند.» و یا او تفكر “سارودایا” (خوشبختی همگانی) را بنیان گذاری كرد. بر اساس تفكر سارودایا عدم همكاری با قوانین غیرعادلانه باید همراه با همكاری همگانی پیرامون برنامه سازنده ای درباره ی اصلاحات اجتماعی باشد. خود او با كنار گذاشتن شغل وكالت، پوشیدن لباسی ساده از خادی(پارچه محلی هند) و اختصاص همه روزه بخشی از وقت خود به ریسندگی با چرخ نخ ریسی، نمونه ی روشنی از عمل به سارودایا را به نمایش گذاشت؛ عدم همكاری با انگلیسی ها و نپوشیدن لباس ها و پارچه های انگلیسی و مبارزه برای احیاء صنایع روستایی. و در كتاب «هند سواراج»، از استقلال فرد و آزادیش، از عشق به همه انسان ها، احترام به همه مذاهب، مدارا و عدم خشونت در همه حال، سخن گفت و در نهایت به مردم نا امیدش در برابر انگلیسی ها چنین توصیه کرد: «وقتی ناامید می‌شوم بخاطر می‌آورم که در طول تاریخ راه حق و عشق همواره پیروز بوده‌است حکمرانان و قاتل در برهه‌ای شکست ناپذیر جلوه می‌کنند ولی درنهایت همه آنها سقوط کرده‌اند. همیشه به این واقعیت فکر کنید.»

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد

دو شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 2:30  توسط پاكسيما   | 

 

اینجا هند است

بعضی وقتها، درست موقعی که برای یک امضاء دو سه هفته معطل شدی، و بعد از جمع آوری کل نامه ها از اداره پلیس و تایید پایان نامه و ویزایی که با هزار بدبختی از ایران گرفتی ، در این گرما، عرق ریزان به دانشگاه آمدی و دنبال آخرین کارهایی بودی که هر کدامش هفت خوانی بوده برای خودش، خوشحالی که بالاخره همه چیز تکمیل شده و به خودت می گویی به شادی و سرور مردم در خیابان ها نگاه کن هیچ کس غیر از تو نگران چیزی نیست. با سرخوشی به قسمت دانشجویان خارجی می روی تا نامه ها را تحویل دهی. توی راه اصلا باورت نمی شد برای یک ثبت نام ساده سه ماه است که معطلی، اما از آنجا که می دانی زمان در هند مفهومی ندارد شانه بالا می اندازی.  میز خالی مسئول را که می بینی خستگی برمی گردد به تنت. به ساعت نگاه می کنی، از یک تا 2:30 وقت ناهار است و یک ساعت و نیم باید صبر کنی. اما  قبل از آن روی صندلی زیر پنکه سقفی می نشینی تا کمی خنک شوی که برق ها می رود. عادت کردی، روزی هفت، هشت ساعت برق رفتن یکی از واجبات تابستان است. به حیاط دانشگاه می روی تا در وقت ناهار چیزی بخوری. ساعت 2:30 است و کسی نیامده و به این فکر می کنی که فقط هنگام ناهار است که آنان بسیار وقت شناسن و حتی یک دقیقه بعد از ساعت یک  کاری انجام نمی دهند. مسئول که می آید ورقه ها را یکی یکی می بیند و با هر ورقی که کنار می گذارد نفس راحتی می کشی و با هیجان به ورقه آخر در دست قهوه ای تیره ی زن چاقی که صورتش گرد است و توی تمام انگشتهایش، انگشترهایی از سنگ های مختلف دست کرده نگاه می کنی. یک دستش ناخن های بلند دارد با لاک های قهوه ای رنگ و رو رفته و دست دیگر با ناخن های کوتاه و بدون لاک. دلیلش را می دانستی چون با دست بی لاک و ناخن یا غذا می خورند و یا غذا درست می کنند. زن سرش را بالا می آورد و نامه آخر را روی میز می اندازد. اشتباه تایپی در اسم و حتی عنوان پایان نامه وجود داشت و درست کردن آن یعنی روز از نو، روزی از نو. آنجا است که صدای آواز، شادی و بی خیالی مردم خیابان  را نه می بینی و نه نمی شنوی. اهمیت ندادن به زمان تو را به نقطه جوش می رساند. می خواهی داد  بکشی. اما نمی توانی تو اینجا غریبه ای. تو در جای دیگر هستی با مردمی دیگر. اصلا برای چه آمده بودی؟ مگر در کشور خودت نمی شد همین کار را کرد؟ نفس عمیق می کشی و زمزمه می کنی، چه بگویم . . .  و در لحظه ای همه دوستان و آشنایانت را به یاد می آوری که توی این دنیا که خیلی کوچک است پخش و پلا شدن و باز می پرسی واقعا چرا؟ شکست خورده همه ی نامه را جمع می کنی. و به این فکر می کنی که شاید این سرزمین فقط برای مسافرت و کشف کردن خوب است نه زندگی کردن. زن با آن صورت گردش به تو لبخند می زند. دندان های سفیدش با این سیاهی هماهنگی ندارد. چشم از او برمی داری، نامه ها را در پوشه ی سبز توی دستت می گذاری و همچون سربازی شکست خورده بیرون می آیی و می شنوی که زن با صدای بلند به تو می گوید: "نگران نباش، درست میشه، اینجا هند است."

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد

دو شنبه ۶ مهر ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 3:23  توسط پاكسيما   |