تبليغاتX
پاكسيما

 

کسی به فکرگل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد 
باور کند که باغچه دارد می میرد. 

                                                                           فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 15:55  توسط پاكسيما   | 

 

انتخابات رياست جمهوري ايران در هند

 

اين روزها بعد از سلام و احوالپرسي براي ادامه صحبت ديگر کسي سراغ وضعيت آب و هوا نمي رود و يک راست راجع به انتخابات حرف زده مي شود. اگر در ايران باشي چون در ميان فضاي تبليغات و شور و شوق مردم قرار گرفته يي صحبت ها عيني تر است. اما براي ما که دور از ايران هستيم بهترين منبع براي کسب آخرين اخبار اينترنت است. غير از اين روزنامه هاي هندي نيز اشاره هاي کوتاهي به انتخابات در ايران دارند و اين چيزي است که به شکل ستون کوچکي در صفحه بين الملل ديده مي شود. شنيده ام در شهرهايي که ايراني بيشتر است مثل پونا و بنگلور مناظره هايي از سوي طرفداران کانديداهاي رياست جمهوري نيز شکل مي گيرد. اما در شهرهايي که ايراني کمتر است بحث انتخابات بيشتر در جمع ها و ديدارهاي دوستانه مطرح مي شود. هرچند هواي گرم هند اين اجازه را نمي دهد که در طول روز کسي از خانه بيرون بيايد اما عصرها وقتي خورشيد از داغي خودش کم مي کند و زمين را رو به کرختي و بي حالي رها مي کند در بازارهاي کوچک هر محل مي توان ايراني هايي را ديد که براي خريد بيرون آمده اند. آن وقت مي شود حدس زد که صحبت از چيست. انتخابات ايران نزديک است. هوا اينجا گرم است. تعطيلات دانشگاهي شروع شده و بيشتر دانشجويان ايراني براي فرار از اين گرما به ايران آمده اند. يکي از ويژگي هاي هند همين است. بيشتر ايراني ها در اين سرزمين، دانشجو هستند و کمتر خانواده يي را براي زندگي دائم در اينجا مي بيني در حالي که در کشورهاي اروپايي و غربي بيشتر ايراني ها زندگي دائم دارند و کمتر کسي موقت در آن زندگي مي کند. راستش اين روزها که خورشيد در آسمان خودنمايي مي کند و بادهاي داغ و غبارآلود همراه با خاک و خاشاک مي وزد، چشمانم را مي بندم و آرزو مي کنم که اي کاش مثل ديگر دانشجوها در هواي خنک و انتخاباتي ايران بودم. اينجا خبري از تبليغ و پوستر و پارچه هاي رنگي نيست. جوانان با ماشين هاي پوستر چسبانده در خيابان حرکت نمي کنند. اينجا تنها مانيتور کامپيوتر است و صفحه جست وجوي گوگل.

گويا قرار است امسال هفت صندوق راي گيري در سطح هند پخش شود؛ به شهرهاي چنديگر، بنگلور و ميسور يک صندوق و به شهرهاي دهلي و پونا دو صندوق فرستاده مي شود و مطابق با ساعات راي گيري در تهران به کار خود ادامه مي دهند. انگار بعد از انتخابات پارلماني هند نوبت ماست که در انتخابات رياست جمهوري ايران شرکت داشته باشيم.

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد
دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 16:17  توسط پاكسيما   | 

 

صدای اعتراض با جنایت

 

پس از ناپدید شدن کودکی 6 ماهه از مهدکودک، پلیس به سراغ پسرک هشت ساله ای رفت که پیرمردی او را در حال کندن زمین دیده بود. در همان پرسش و پاسخ های اولیه بود که به پسرک هشت ساله شک کردند. او ترسیده بود و حرفهای ضد نقیض می زد و خیلی زود به همه چیز اعتراف کرد. گفته بود:"آن زن بچه اش را به مهد کودک آورد. بچه خواب بود، اما بعد از مدتی بیدار شد و با صدای بلند گریه کرد، صدای گریه بچه اذیتم می کرد و عصبانی شده بودم برای همین دستم را روی دهانش گذاشتم تا ساکت شود اما وقتی صدایش قطع شد فهمیدم مرده برای همین او را همانجا توی حیاط خاکش کردم."  غیر از این درهمان روز پسرک هشت ساله اعتراف کرد که در سال گذشته خواهر 8 ماهه و پسرخاله 6 ماهه خود را نیز خفه کرده است. این در حالی بود که هیچ کدام از اعضای خانواده اش نمی دانستند چه اتفاقی برای کودکان مرده افتاده است. فردای آن روز در تاریخ 12 خرداد  سال 2007، خبر اول رسانه های هند ماجرای این قتل ها بود. آنان از دستگیری یک قاتل هشت ساله خبر می دادند که دست به قتل های زنجیره ای زده بود. با انتشار این اخبار بود که صدای اعتراض کمیته دفاع از حقوق کودکان هند (NCPCR) به گوش رسید. زیرا رسانه ها بر خلاف قانون کشور عمل کرده بودند و عکس، نام و حتی مشخصات خانوادگی کودک را اعلام کرده بودند. در حالی که مطابق قانون هند، کودک و یا نوجوان زیر سن 18 سال، اگر مرتکب قتل شود (عمدی یا غیرعمدی)، مجازات آن همانند افراد بزرگسال نیست. کودک مجرم به زندان مخصوص افراد زیر 18 سال فرستاده می شود، تا به سن قانونی یعنی 18 سال برسد و در نهایت با توجه به میزان جرمی که انجام داده، به پرداخت جریمه نقدی محکوم می شود. و از سال 1986 عهدنامه دفاع از حقوق نوجوان در هندوستان نیز (Juvenile Justice Act) به طور رسمی، با درج آن در قانون اساسی هند، این قانون را به رسمیت شناخته است. به عقیده آنان دلایل زیادی برای وقوع جنایت توسط یک کودک و یا نوجوان وجود دارد. برای نمونه: عمل جنایت می تواند عکس العملی ناشی از آزار روانی و یا فیزیکی کودک باشد، و یا کودک مجرم در محیط خشنی قرار داشته و بارها شاهد رفتارهای خشونت آمیز بوده و در نهایت بر اثر فشار شرایط روحی و عاطفی دست به جنایت زده است. و در نهایت جنایت توسط کودک یا نوجوان زمانی رخ می دهد که او شناختی بر اعمال خود نداشته و حتی نمی داند چرا دست به این عمل زده و عواقبش چیست. برای همین حکم قطعی برای کودک و یا نوجوان مجرم پس از بررسی تمامی این جوانب صادر می شود. این در حالی است که در برخی از کشورها نظیر تایوان، ژاپن و کره شمالی سن نوجوانی را زیر 20 سال می دانند.

چه بسا باید به این کودکان و نوجوانانی که ناخواسته به سوی سیاه کردن آینده خود گام بر می دارند توجه بیشتری کرد. گویی آنها با خشونت خواسته و یا ناخواسته ای که مرتکب می شوند، می خواهند صدای اعتراضشان را به گوش همه برسانند و این صدا در هر جای دنیا، حتی کشور ما نیز وجود دارد.  آیا ما می شنویم؟

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد
دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
 

در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 2:20  توسط پاكسيما   | 

 

انتخابات در هندوستان

صف طویل زنان برای رای دادن

شنیده بودم همسایه مان که وکیلی با سابقه است برای دیدن بچه هایش قصد دارد چند ماهی به استرالیا برود اما گویا سفرش را برای شرکت در انتخابات پارلمانی هند به عقب انداخته بود. در آن زمان مناطق شمال هند در شور و حال انتخابات پارلمانی بودند. فقط کافی بود به خیابان بروی، از پیر و جوان حرف از انتخابات می زندند و حتی راننده ریکشا ها با پرچم های حزب های مختلف در سطح شهر می چرخیدند و مسافر سوار می کردند. در همان دوران بود که همسایه مان را دیدم و از او پرسیدم فکر می کنید چه گروهی پیروز شود؟ لبخندی زد و گفت:"مهم این است که من رای بدهم، پیروزی حزبی که طرفدارش هستم در مرحله بعد قرار می گیرد." ادامه داد و گفت به همین خاطر مقاله ای نوشتم برای کسانی که قصد رای دادن ندارند زیرا به نظر من رای ندادن یعنی زنده نبودن، درست مثل مرده ای که هیچ نظری ندارد و خودش را به دست زنده ها می سپارد تا برایش تصمیم بگیرند. در روزهای انتخابات پارلمانی هند در خیابان و یا دانشگاه می توانستی کلاه های کاغذی با نشان های حزب های مختلف را روی سر دانشجویان و مردم کوچه و بازار ببینی. برنامه ها و تبلیغات رسانه ها از یک طرف و حمایت های هنرمندان و ورزشکاران نیز از سوی دیگر شور و هیجان خاصی به این فضا می داد. حتی روی جلد مجله جامعه (‌‌Society) هم با منتشر کردن عکس بزرگ آمیتا باچان و سونیا گاندی به کالبد شکافی روابط سیاسی، اجتماعی آنان پرداخته بود. غیر از این شنیده بودم دولت هند به عنوان بزرگترين دموکراسي جهان با 1،1 ميليارد جمعيت، بودجه ی زیادی را برای خرید جوهرهای ضد آب هزینه کرده تا در صد تقلب را پایین بیاورد. زیرا اثر جوهر بر روی انگشت تا چند روز پاک نمی شد و دیگر کسی نمی توانست بیش از یکبار رای بدهد. هند سرزمینی است به اندازه تمام اروپا، برای همین حفاظت از 714 ميليون راي دهنده آنهم در 800 هزار پايگاه اخذ راي در طول انتخابات عمومي، وظيفه دشواري است و حضور 6 ميليون مامور پليس را مي طلبد و با توجه به اینکه در دور اول حداقل17 نفر جان خود را در جريان ناآرامي‌هاي ناشي از تحريم اين انتخابات از سوی مائوئيستها در ايالتهاي بيهار، چاتيسگر، اوريسا، جارکاند و مهاراشترا از دست دادند این حافظت ها در دور آخر چند برابر شد. انتخابات در هند يك ماه طول كشيد و در نهایت در اواسط ماه می با پیروزی حزب کنگره به رهبري مَن موهن سينگ نخست وزير هند به پایان رسید. کنگره حزبی است که بعد از به استقلال رسیدن هند (1947) بیشتر با رهبری خانواده نهرو گاندی اداره می شد و در این دوره کلمه "جایي هو" را از روی فیلم میلیونر زاغه نشین به عنوان شعار انتخاباتی خود برگزیده بود. اما نکته جالب در اینجاست که با توجه به میزان بالای بی سوادی، مردم هند در انتخابات پارلمانی حضور پررنگی داشتند و فراموش نمی کنم که در روز انتخابات، جوانان در خیابان های اصلی شهر ایستاده بودند و با پلا کاردهایی که در دست داشتند مردم را تشویق می کردند که به سوی صندوق های رای بروند. روی پلاکاردهای آنان نوشته شده بود : " من رای دادم. شما چطور؟ "

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد
دوشنبه ۴ خرداد ۱۳۸۸

 

در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 1:37  توسط پاكسيما   | 

    

ادبیات یا سینما؟

 

      

 

در این سال جدید پنج فیلم دیدم : کتاب خوان، بنجامین باتن یک ماجرای عجیب، راه انقلابی، میلیونر زاغه نشین و میلک. که سه فیلم از آنها برگرفته از رمان های معروف بودند. این اتفاق برایم جالب بود، زیرا  نشان می دهد که ادبیات بر خلاف نظرهایی که ادعا می کنند تکنولوژی و ارتباطات آن را تضعیف می کند همچنان قوی تر از سینما است. شاید برای همین است که همیشه رمان ها، فیلم می شوند و تا به حال نشده که فیلمی بعد از ساخت به رمان تبدیل شود!

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 11:5  توسط پاكسيما   | 

 

بهار آمد

 

به همين سادگي


سال نو مبارك

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 19:56  توسط پاكسيما   | 

 

 یادداشت های "کشور هفتاد و دو ملت"

در روزنامه اعتماد

 

۱. هر اتفاقی بیفتد بهترین است   ۲.هر روز با لبخند بیدار شو   ۳ . اعتصاب بی اعتصاب

۴. فقر، سلامتی نمی شناسد      ۵. سفيد، سياه، زرد؛ انسان      ۶.جشن آزادی

7. رها باش چون باد       ۸. رومئو و ژولیت به جای شیوا و پاورتی    

9. زنی که می خندد        ۱۰. نمایش حقیقتی که همیشه انکار می شد

۱۱. یک روز برای آنان      ۱۲. نوروز در هندوستان

۱۳. وقتی حرفی برای گفتن نیست     ۱۴. قدر آنچه را داریم بدانیم 

۱۵. یک روز در بازار سبزی     ۱۶. سرنوشت کودکان زاغه نشین

۱۷. از اسکندر مقدونی تا محمود غزنوی     ۱۸. غذاهای ایرانی که هندی شدند

۱۹. انتخابات در هندوستان    ۲۰. صدای اعتراض با جنایت  

۲۱. انتخابات ریاست جمهوری ایران در هند

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 13:7  توسط پاكسيما   | 

 

خداحافظ خاله مری

امروز خاله مری رفت. می گویند ساعت پنج صبح بود که صدای نفس هایش قطع شد. نمی توانم باور کنم آن پیرزن شاد و سرزنده الان در اتاقکی سرد خفته است. دیگر کسی نیست تا برایم فال قهوه بگیرد. قهوه بهانه بود. کاش می دانست وقتی عینک می زند تا آن شکل های قهوه ای رنگ توی فنجان را ببیند محو شیرین زبانی اش می شدم. با چه لهجه ی شیرینی فارسی حرف می زد. می گفت ایران کشور من است. همه دوستانم اینجا هستند. در چک یک غریبه ام، باور می کنی؟

خاله مری دیگر نیست تا از جنگ جهانی دوم بگوید. از برادرش بگوید و آشویتس. عکس او را نشان دهد و گریه کند. دیگر به چه بهانه ای می شود به عباس آباد رفت، به خیابان خرمشهر؟ بهانه ای ندارد آن خیابان، خانه خالی از اوست. دیگر دمپایی های پشمی اش پاهای ظریف و سفید او را در خود حس نمی کند. رژ لب قرمزش هم حتما همانطور روی میز آرایشش می ماند و لباس های بنفش ، صورتی و آبی اش هم توی کمد به جا لباسی آویزانند. حتما قبل از اینکه به آن اتاقک سرد برود حلقه ازدواجش را از انگشت پیر و سفید و کک مکی اش در آوردند. این حلقه را در جوانی به دست کرده بود. وقتی با سرهنگ ازدواج کرد و به ایران آمد. می گفت تهران آن موقع مثل حالا نبود. خاله مری شاهد تاریخ بود از جنگ جهانی گرفته تا ایران و کودتا؛ ایران و انقلاب و باز ایران و جنگ و اینجا را در سخت ترین شرایط رها نکرد. فارسی خوب حرف می زد. همه اصطلاحات را می دانست. همیشه لطیفه ای دست اول داشت و صدای خنده اش خانه را شاد می کرد. انگار این دفعه آخر حس کرده بودم می رود. به او گفتم زود می آیم مواظب خودت باش.

اما صبر نکرد و رفت. خاطره شد. یک یاد. همه ما انگار روزی خاطره می شویم و بعد از صد سال دیگر همین خاطره ها هم وجود ندارد. چون کسی نیست تا این چیز ها را به یاد داشته باشد. نیستم تا او را از این دنیا به جای جدیدش مشایعت کنم. اما برایش می نویسم. برای او که دوستش داشتم و حسرت می خورم که در روزهای بیماری اش کنارش نبودم. انگار حسرت بخشی از زندگی است. همیشه وقتی کسی می رود حسرت می آید. خاطره ها بی رحمانه به سویت می شتابند. قلبت را می فشارند و می گویند: می بینی دیگر نیست!

خاله مری عزیز، درسته که در این روزهای آخر سختی کشیدی و از سوی عزیزترین آدمهای زندگی ات غصه خوردی. اما می دانم آنها را بخشیدی و با آرامش این بار سنگین 92 سال را زمین گذاشتی.

همیشه می گفتی من خوشبختم. بزرگ شدن بچه ها یم وعروسی نوه هایم را دیدم. همیشه می گفتی عزرائیل یادش رفته من اینجا هستم و قاچاقی دارم زندگی می کنم. همیشه می گفتی اما چه کسی باور می کرد در پنج صبح یک روز زمستانی  می روی؟ هیچ کس .

 

روحت آرام و شاد باشد

دل تنگت می شویم، می دانم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 10:36  توسط پاكسيما   | 

 

داستانی از بودا

مشهور است كه "بودا" درست در نخستين شب ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در جست و جوي حقيقت ترك مي كند. اين سفر ساليان سال به درازا مي كشد و زماني كه به خانه باز مي گردد فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي كه همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان "بودا" مي دوزد، آشكارا حس مي كند كه او به حقيقتي بزرگ دست يافته است. حقيقتي عميق و متعالي. بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش شگفت زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال زندگي خود نرفته اي؟!

همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را با تمام وجودش لمس كرده باشد. مي خواستم بپرسم آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در كنار خانواده ات يافت نمي شد؟!

و بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست و نه چيزي براي جستن!"

حقيقت بي هيچ پوششي ،كاملا عريان و آشكار در كنار ماست.

آن قدر نزديك كه حتي كلمه نزديك هم نمي تواند واژه درستي باشد!

چرا كه حتي در نزديكي هم نوعي فاصله وجود دارد!

ما براي ديدن حقيقت تنها به قلبي حساس و چشماني تيزبين نياز داريم.

 

نگاه کنید: بودا یعنی; روشنگری

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 10:19  توسط پاكسيما   | 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 9:30  توسط پاكسيما   |