|
|
|
|
|
مردي كه من بودم
زن شده بودم. ديگر از آن ريش و موهاي بلند چيزي باقي نمانده بود. قلممو به دست گرفته بودم و نقاشي ميكردم. نميدانم نقاشي كشيدن را از چه زماني شروع كردم. اصلا نميدانم توي اين اتاق پر از تابلو چكار ميكنم و چرا لباسي به تن دارم كه پر از لكههاي رنگ است. قلممو را برداشتم و سر آن را در ظرف كوچك پر آب فرو بردم. تكاندمش. به رنگ هاي قرمز، آبي، سبز، زرد، مشكي و سفيد نگاه كردم. قلممو را در رنگ مشكي فرو بردم و روي بوم سفيد كشيدم. تصاويري نامعلوم، از مخلوط دو رنگ سياه و سفيد روي بوم متولد شدند. ديگر صداي زمزمه ي دعاي پوجا به گوش نميرسيد و به جاي آن سمفوني شماره يك موزارت را ميشنيدم. اين چيزها را از كجا ميدانم؟ قلممو با ريتم تند و آرام موسيقي بالا و پايين ميرفت. به بوم سفيد نگاه ميكنم. ديگر فضايي خالي براي نفس كشيدن نداشت. آرام گفتم: « اين تابلو هم تمام شد.» چه صداي ظريف زنانهاي. به چه زباني حرف زده بودم. كاش آينهاي اينجا بود تا ميديدم چه شكلي هستم. ادامه دادم:«حيف، آخرين تابلو بايد خيس به نمايشگاه برود.» كاغذي برداشتم و روي آن نوشتم « لطفا دست نزنيد، اين تابلو خيس است.» چه دست خط خوانايي. اما به چه زباني نوشته بودم. نجوای خودم را میشنیدم كه موسيقي را همراهي ميكرد. با اوج موسيقي صدايم را بالا بردم و داد كشيدم:«بايد به صاحب گالري بگويم اين يكي فروشي نيست، مطلقاً فروشي نيست.» به تابلو نگاه ميكنم. مرد درون تابلو چه آشناست. . . .
منتشر شده در سایت والس |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 16:38 توسط پاكسيما
|
||
|
|
|
|
|
يادداشتي بر مجموعه داستان دگمه هاي بي رنگ ، نوشته حسن فرهنگ فر اين آدمها كنار ما هستند
زماني كه بازتاب آگاهي جمعي در يك اثر نمايان مي شود نقد اثر هنري از لحاظ محتوا معنا پيدا مي كند بدين معني كه سعي مي شود عناصر اجتماعي در يك اثر كشف شود و به آگاهي جمعي موجود در جامعه ارتباط پيدا كند. هرچند امروزه اين گونه آثارهنري از درجه متوسط برخوردارند اما دليلي نمي شود كه آنان را كم ارزش و يا بي ارزش خواند. مجموعه داستان دگمه هاي بي رنگ جز اين دسته از داستان ها است. داستان هاي كوتاهي كه مي توان به راحتي عناصر اجتماعي را از ميان آنان بيرون كشيد. موضوعاتي آشنا و قابل باور كه هر روز با آنان روبه رو مي شويم و در نهايت به كشف مقاصد آشكار و چه بسا پنهاني مي رسيم كه در لا به لاي خطوط داستان ها بيان شده و شكل زندگي انسان امروز را مي سازند. هفده داستان كوتاه در اين مجموعه بيان جامعه اي است كه در آن زندگي مي كنيم. . . . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 22:8 توسط پاكسيما
|
||
|
|
|
|
|
زن در مترو
امروز حسي پرتلاطم و آرام داشتم. چيزي مثل خواستن و نتوانستن. چيزي كه نمي داني چيست و انگار با نگاهي جستجوگرانه به اطرافت مي خواهي آن را كشف كني. اما تنها چيزي كه مي بيني آدمهايي هستند كه به سرعت از كنارت رد مي شوند و بعضي از آنها در هواي دم كرده و گرم تاكسي و مترو با تو همسفر مي شوند. رنگها همه تيره است. عين خاك ايران كه انگار از زمان هاي دور تا به امروز سياه پوش بوده و ما ايرانيان فقط روزهاي طلايي اش را به ياد داريم و چشمانمان بر روي اين همه سياهي بسته است. دختركان جوان توي مترو يا كتابي در دست داشتند و يا با موبايل حرف مي زدند. مادرها و بچه ها، پيرزن ها و ميانسالان هم در ترن بودند. همگي با نگاه هايي شيشه اي كه به روبرو خيره شده. در آن ميان زني روسري هاي رنگي را از توي ساكي سياه بيرون مي كشيد و مي گفت:« روسري هاي رنگي دارم؛ نخي و خنك»؛ اما انگار امروز كسي به رنگ كاري نداشت. . . . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 22:14 توسط پاكسيما
|
||
|
|
|
|
|
غول ها هم گريه مي كنند
شايد ديدن فيلم وقتي نيچه گريه كرد باعث شد تا دوباره سري به كتاب غروب بتها بزنم. و اين جمله درون فيلم را به ياد بياورم كه:«غول ها هم گريه مي كنند.»
پس به ياد اين غول تنها، چند جمله از كتاب غروب بتها را در اينجا مي آورم:
. . .
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 22:28 توسط پاكسيما
|
||