تبليغاتX
پاكسيما
 

هفت عصر در هندوستان

 

ساعت هفت و نیم عصر است و در اتاقم نشستم. اتاقی دلباز با پرده هایی سفید و پنجره های چوبی قهوه ای. یک پرده آبی فیروزه ای با راه های نارنجی، زرد و سرمه ای هم جلوی در بالکن آویزان است. اگر کسی مرا بشناسد می داند این پرده با سلیقه من خریداری شده است.

هر وقت حرفی از اتاق می شود یاد ویریجینیا وولف می افتم که یادداشتی در مورد اتاقی از آن خود نوشته بود. خوشبختانه در طول زندگی ام همیشه این اتاق را داشتم اما راستش اینجا با اتاقی که در ایران داشتم خیلی تفاوت دارد. شاید به این دلیل که این اتاق بخشی از خانه ای است که ما در آن زندگی می کنیم. لوازمش را خریدیم و همه مسئولیتش با خودمان است. غیر از این خرید خانه، غذا پختن، تمیز کردن و رسیدگی به درس و دانشگاه هم هست و دیگر از پدر و مادر خبری نیست که همه چیز را آماده و راحت کنند. خانه ای که من ومانا با چندین معاملات ملکی گشتیم و پیدا کردیم. دوران سختی بود. یک ماه زندگی چمدانی داشتیم و از این هتل به آن هتل می رفتیم. اما من نگران نبودم؛ می دانستم بالاخره پیدا می شود و همان هم شد.

در یکی از آن روزهای سخت که به خاطر دو روز بارش باران، (آنهم به شکل هندی اش که در فیلمها یشان زیاد است) در هتل زندانی شده بودیم. اس.ام.اسی برایم آمد. از طرف شرکت های تبلیغاتی بود که پیشنهاد می داد محصولش را استفاده کنیم. اما قبل از پیشنهاد محصول جمله ای نوشته بود که خیلی آرامم کرد: " کنار هر سختی لحظات شیرین و با ارزشی هم است فقط باید بدانی چطور نگاه کنی."  حالا که ساکن شدم و به این یک ماه خانه به دوشی نگاه می کنم می بینم واقعا درسته در تمام این روزها ما با آدمهایی جدید و خوبی آشنا شدیم که خیلی به ما کمک کردند. شاید دیگر هیچ کدامشان را نبینم ولی حس خوبی که از کمک آنان در آن شرایط یاری مان کرد را فراموش نمی کنم. در هر حال شانس با ما بود چون در جاهایی ساکن بودیم که وابسته به دانشگاه بود و این روزها به خاطر بمب گذاری های اخیر در هند، خارجی ها برای گرفتن هتل خیلی دچار مشکل می شوند. خارجی بودن اونم از کشورهای خاورمیانه یعنی خطر. اما شاید باور نکنید حتی به این نوع نگاه هم بی اعتنا هستم. راستش فکر می کنم همه چیز برمی گردد به خاک این سرزمین. پس از دو سال زندگی کردن در اینجا با خودم می گویم بگذار مردم هر جور که دوست دارند فکر کنند. اگر درست بود که چه خوب اگر نه، دیگه مشکل من نیست!

نمی دانم چرا دارم این چیزها را می نویسم. شاید برای این است که عطش نوشتن دارم. بعد از یک ماه و نیم معلق بودن، حالا می توانم پشت میزم بنشینم و بنویسم. هند درس های زیادی به من داده و یکی از آنها این بود که هیچ چیز را سخت نگیر. همه چیز در زمان درست خودش اتفاق می افتد. همانطور که تا به حال افتاده. . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 19:43  توسط پاكسيما   |