|
|
|
|
|
بالاخره تمام شد بالاخره تمام شد. ولی نمی توان آن را با پایان خوش فیلم های بالی وود مقایسه کرد. تراژدی دردناک است. این جمله چقدر پر معناست: "درست زمانی که فکرش را نمی کنی اتفاق می افتد." واقعا چه کسی می دانست شبانگاه چند قایق موتوری با مردانی سیاه پوش به قصد کشتن، وارد شهر بمبئی می شوند؟ به هتل ها، بیمارستان و ایستگاه قطار حمله می کنند و بوی خون را توی شهر پخش می کنند. خونی هایی که هیچ وقت پاک نمی شوند. می گویند ویژگی خون این است که اگر ریخته شود سایه اش همیشه باقی می ماند. این روزها بمبئی غیر از ترس و وحشت پر از سایه هایی بود که بوی خون می دادند. این سایه ها تا سال ها در راهروهای هتل تاج محل باقی می مانند. این سرزمین انگار همیشه تضاد را با خود دارد. تاج محل سمبل عشاق در دنیا باید جایی شود برای نشان دادن نفرت. آن روزی که وارد تاج هتل شدم در هیات توریستی بودم برای دیدن. شکوه و زیبایی هتل مدهوشم کرده بود. دنبال قسمت اطلاعات می گشتم تا سوالاتی بکنم. برعکس هتل های دیگر هیچ قسمت اطلاعات ندیدم. تا اینکه پرسیدم قسمت اطلاعات کجاست؟ دری را به من نشان دادند. در را که باز کردم. اتاقی بزرگ و زیبا مثل اتاق انتظار کاخ های انگلیسی در فیلم ها را دیدم؛ همه جایش پر از گل های سفید بود. با پرده های مخملی و میز کاری بزرگ. چند صندلی استیل سفید و طلایی که میز گردی جلویش قرار داشت و کتابخانه ای هم آنجا بود. زنی با ساری لیمویی پشت میز نشسته بود. از او پرسیدم می توانم هتل را ببینم که گفت بله حتما و هتل را با آن راهروهای باشکوه و پیچ در پیچ دیدم. اما پاسخ این درخواست بعد از این برای توریست ها حتما منفی خواهد بود. وقتی در خبرها خواندم که اولین کشته شدگان دو کارمند قسمت اطلاعات بودند. از خودم پرسیدم آیا آن زن یکی از آنها بوده؟ می گویند بالاخره تمام شد. گروگان های هتل اوبروی آزاد شدند و تروریست ها در هتل تاج به قتل رسیدند. می گویند پاکستانی ها بودند. دولت پاکستان اما از سیاسی کردن این جریان راضی نیست و برای از بین بردن این گونه حرکت ها پیشنهاد همکاری دو طرفه می دهد. می گویند وزیر کشور هند استعفا داد و آتش بس پنج ساله میان هند و پاکستان لغو شد؛ می گویند این عملیات تروریستی در مقابل منفجر شدن هتل بزرگی در پاکستان بود و می گویند . . . اما کسی نمی گوید بمبئی با این سایه های سرگردان چه می کند؟ با راهروهای پر از جسد؟ زمین های خونی ، دردی که تسکینش زمان زیادی می برد شاید به اندازه عمر بشر در این دنیا. این اتفاقات اما چهره ی تازه ای برایم ندارند. من فرزند جنگم، فرزند خون، فرزند ترس و دلهره، فرزند نا امنی و تردید، فرزند دیکتاتوری و پدرخواندگی. تاریخ کشورم ، منطقه جغرافیایی که در آن قرار دارم وهمسایه های کشورم همه در شکلی مشابه هستند. انگار این ویژگی ماست که این گونه بزرگ شویم حتی اگر مهاجرت هم کنیم از سایه ها فراری نیست. همیشه در کنارت سایه ای خونی با لبخندی محو راه می رود و به تو می گوید:" می بینی من بی هیچ دلیلی سایه شدم." اما در کنار تمام این چیزها، تمام این ترس ها و دلهرها یاد گرفتم چگونه دوست بدارم. چگونه عشق بورزم. چگونه خوبی را باور کنم و به قدرتش ایمان داشته باشم. شاید همین رگه های آبی رنگ است که دنیای سیاه اطراف مرا زیبا کرده. آنقدر که در هر کدام از این ها پر از زندگی و امید است. امید به فردایی که دنیا خالی از سایه باشد. به امید آن روز
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت 16:54 توسط پاكسيما
|
|
||