|
|
|
|
|
خداحافظ خاله مری
امروز خاله مری رفت. می گویند ساعت پنج صبح بود که صدای نفس هایش قطع شد. نمی توانم باور کنم آن پیرزن شاد و سرزنده الان در اتاقکی سرد خفته است. دیگر کسی نیست تا برایم فال قهوه بگیرد. قهوه بهانه بود. کاش می دانست وقتی عینک می زند تا آن شکل های قهوه ای رنگ توی فنجان را ببیند محو شیرین زبانی اش می شدم. با چه لهجه ی شیرینی فارسی حرف می زد. می گفت ایران کشور من است. همه دوستانم اینجا هستند. در چک یک غریبه ام، باور می کنی؟ خاله مری دیگر نیست تا از جنگ جهانی دوم بگوید. از برادرش بگوید و آشویتس. عکس او را نشان دهد و گریه کند. دیگر به چه بهانه ای می شود به عباس آباد رفت، به خیابان خرمشهر؟ بهانه ای ندارد آن خیابان، خانه خالی از اوست. دیگر دمپایی های پشمی اش پاهای ظریف و سفید او را در خود حس نمی کند. رژ لب قرمزش هم حتما همانطور روی میز آرایشش می ماند و لباس های بنفش ، صورتی و آبی اش هم توی کمد به جا لباسی آویزانند. حتما قبل از اینکه به آن اتاقک سرد برود حلقه ازدواجش را از انگشت پیر و سفید و کک مکی اش در آوردند. این حلقه را در جوانی به دست کرده بود. وقتی با سرهنگ ازدواج کرد و به ایران آمد. می گفت تهران آن موقع مثل حالا نبود. خاله مری شاهد تاریخ بود از جنگ جهانی گرفته تا ایران و کودتا؛ ایران و انقلاب و باز ایران و جنگ و اینجا را در سخت ترین شرایط رها نکرد. فارسی خوب حرف می زد. همه اصطلاحات را می دانست. همیشه لطیفه ای دست اول داشت و صدای خنده اش خانه را شاد می کرد. انگار این دفعه آخر حس کرده بودم می رود. به او گفتم زود می آیم مواظب خودت باش. اما صبر نکرد و رفت. خاطره شد. یک یاد. همه ما انگار روزی خاطره می شویم و بعد از صد سال دیگر همین خاطره ها هم وجود ندارد. چون کسی نیست تا این چیز ها را به یاد داشته باشد. نیستم تا او را از این دنیا به جای جدیدش مشایعت کنم. اما برایش می نویسم. برای او که دوستش داشتم و حسرت می خورم که در روزهای بیماری اش کنارش نبودم. انگار حسرت بخشی از زندگی است. همیشه وقتی کسی می رود حسرت می آید. خاطره ها بی رحمانه به سویت می شتابند. قلبت را می فشارند و می گویند: می بینی دیگر نیست! خاله مری عزیز، درسته که در این روزهای آخر سختی کشیدی و از سوی عزیزترین آدمهای زندگی ات غصه خوردی. اما می دانم آنها را بخشیدی و با آرامش این بار سنگین 92 سال را زمین گذاشتی. همیشه می گفتی من خوشبختم. بزرگ شدن بچه ها یم وعروسی نوه هایم را دیدم. همیشه می گفتی عزرائیل یادش رفته من اینجا هستم و قاچاقی دارم زندگی می کنم. همیشه می گفتی اما چه کسی باور می کرد در پنج صبح یک روز زمستانی می روی؟ هیچ کس .
روحت آرام و شاد باشد دل تنگت می شویم، می دانم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 10:36 توسط پاكسيما
|
|
||