|
|
|
|
|
آنفولانزای خوکی در هندوستان
این روزها هندی ها نیز همانند مردم دیگر کشورهای جهان با ماسک هایی که بر صورت دارند در انظار عمومی ظاهر می شوند. چند روز پیش آنفولانزای خوکی اولین قرباني را در هند گرفت. یکی از دفاتر گوگل در جنوب هند پس از مشخص شدن ابتلاي يكي از كارمندانش به آنفولانزاي خوكي، به مدت دو روز تعطيل شد. در سواحل جنوبی هند که یکی از مناطق توریستی نیز هست هنرمندان مجسمه ای بزرگ از این بیماری را ساختند تا هرکس آن را دید احتیاط را از خود دور نکند. و از آنجایی که بمبئی در جنوب هند قرار دارد و رسیدن بیش از هفتاد بیمار به این کشور اعلام شده است، مسافران و راهنماهای تورها سعی بر بازگشت سریع آنان به کشورشان را دارند. غیر از این شنیدم که آنفولانزای خوکی از طریق مرزهای ترکیه و هند وارد ایران نیز شده است. با سنگیتا، یکی از دوستانم که سال آخر پزشکی است راجع به این موضوع صحبت کردیم. خیلی راحت گفت که این اخبار را باور نمی کند. اعتقاد داشت بیشتر یک جنگ روانی است و با پوزخندی ادامه داد: احتمالا در غرب این داروها روی دستشان مانده بود و تصمیم گرفتند در مدت کوتاهی همه شان را به فروش برسانند و برای چنین دارویی باید بیماری هم باشد که در نهایت این بیماری در بین مردم جهان شیوع پیدا کرد ؟! بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
چاپ شده در روزنامه اعتماد دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 1:43 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا کنگره دوباره آمد؟
زمان اعلام نتایج انتخابات پارلمانی هندوستان را هیچ گاه فراموش نمی کنم. همه جا خلوت تر از همیشه بود. خیابان ها و کوچه ها شبیه تصاویری شده بودند که در فیلم ها دیده بودم. مردم یا در خانه بودند و یا در مغازه ای تا از تلویزیون کوچک و قدیمی برنامه مستقیم اعلام نتایج را ببینند. اتو ریکشا ها و دوچرخه سوارهای مسافر کش، موج رادیو را از روی موزیک های هندی بر روی اخبار تنظیم کرده بودند. در دانشگاه، دانشجویان از طریق رادیوی موبایل هایشان اخبار را پیگیری می کردند. بعضی رستوران ها که تلویزیون داشتند به جای شبکه ورزش، شبکه خبر را نشان می دادند و حتی دکه های غذا فروش دورگرد با مشتری هایی که ظرف هایی از برگ خشک شده درخت موز در دست داشتند، همانطور بی حرکت ایستاده بودند و صدای گوینده را از رادیو می شنیدند. نفس ها در سینه حبس شده بود. گوینده رادیو و تلویزیون با هیجان صحبت می کرد و می گفت:" پس از یک ماه رای گیری در کشور پهناور هندوستان، حداکثر کرسی های مجلس از آن حزب کنگره شد." با پخش شدن این خبر بود که ناگهان آن سکوت (که حتما در تمام شبه قاره هند وجود داشت) تبدیل به فریاد شادی و سرور شد. صدای فریادهای شادی از هر خانه ای شنیده می شد. صاحبخانه ی پیر ما با شادی به حیاط آمد و کلمه جایی هو را پشت سر هم تکرار می کرد. وقتی دید که او را نگاه می کنیم دستی برایمان تکان داد و گفت:" غیر از این هم باور دیگری نداشتیم. ما پیروز شدیم."
چاپ شده در روزنامه اعتماد یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۸
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 2:50 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
اتفاق همیشه ناگهانی است
هندی ها معتقدند، تجربه های تلخ نیز پیامی دارند که به جای اینکه بر تلخی اش تکیه کنیم بهتر است از آن بهره برداری شیرینی داشته باشیم. با این طرز تفکر به پیشنهاد یکی از دوستانم و البته حس کنجکاوی خودم اسمم را در کلاس های هنر زندگی کردن (Art of Living) نوشتم. با اینکه در هند هستم و همیشه حرف از این چیزها می شود اما هیچ گاه نتوانستم خودم را راضی کنم که به این کلاس ها بپیوندم. دلالیش که شخصی است بماند برای خودم. مهم این بود که می خواستم تجربه کنم نتیجه آن هرچه می خواست باشد. اینگونه شد که پنج روز گیاهخوار شدم. صبح ها ساعت 5 بیدار می شدم و برای تمرین یوگا و تنفس های مخصوص سوهام با لباس سفید به کلاس می رفتم. دوستان جدیدی پیدا کردم. اما آن اتفاقی که منتظرش بودم نیفتاد. حتی وقتی آخر کلاس هرکس تجربه خودش را می گفت من فقط توانستم بگویم: "هیچ چیز." تا اینکه روز پنجم و آخر فرا رسید. در آخرین تمرین باید با چشمانی بسته تمرکز می کردیم و افرادی را که از دستشان ناراحت بودیم به یاد می آوردیم و در نهایت آنان را می بخشیدیم. هرچه گشتم کسی در ذهنم نیامد چون من همه را دوست داشتم و کسی نبود که مرا ناراحت کرده باشد. خوشحال و شاد بودم. اما ناگهان از آن دوردست های درون ذهنم احساس کردم کسی دارد ظاهر می شود. این آدم از سال های خیلی دوری آمده بود و اصلا او را فراموش کرده بودم. اول کمی عصبانی شدم ولی بعد از کمی تلاش توانستم او را به راحتی ببخشم. کلاس تمام شد. جشن آخر هم برگزار شد و همه شاگردهای کلاس غذاهایی را که آورده بودند با هم شریک شدند. به خانه آمدم و دانشگاه و کلاس از سر گرفته شد. چند روزی گذشت و من هم مثل همیشه زندگی خودم را می کردم. تا اینکه یک روز که پای کامپیوتر بودم و کار می کردم دیدم پیامی برایم آمد. این پیام ازهمان دوست قدیمی بود که او را بخشیده بودم! اما چطور سر و کله اش پیدا شد بعد از این همه سال نمی دانم؟ داشت از آشتی حرف می زد و وقتی به او گفتم او را هفته پیش بخشیدم، خنده ای کرد و گفت پس برای همین آمدم و پیدایت کردم. به خوبی با هم خداحافظی کردیم و من به این فکر می کردم اتفاقی که برای من رخ داد طعم شیرین بخشش بود و خوشحالم که بیش تر از این تلخی کینه و ناراحتی را با خودم نکشاندم. در ضمن به این جمله که نام یکی از داستان هایم نیز است هم بیش از پیش اعتقاد پیدا کردم:" اتفاق همیشه ناگهانی است." چاپ شده در روزنامه اعتماد سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۸
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 15:2 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
وقتي پشت سرهم اخبار بمبگذاري، جنگ و احتمال درگيري را بشنوي، مي تواني به کوچک ترين چيزها شک کني. مخصوصاً که بعد از واقعه بمبئي و هتل تاج روابط هند و پاکستان تيره شد و هرچندوقت يک بار به خاطر تهديدات پاکستان و ناآرامي کشمير اين اخبار هميشه تيتر اول روزنامه ها مي شد و بمبگذاري ها در ايستگاه هاي قطار نيز از اين حوادث در امان نبود. اما اين دليل نمي شد که به خاطر ترس از اين اقدامات تروريستي به مسافرت نروم و سعي مي کردم تفکرات خوشبيني هندي و هرچه بادا باد ايراني را با هم مخلوط کنم و کوله بار را مي بستم و راه مي افتادم. اين بار نيز براي کاري بايد به دهلي مي رفتم. همه چيز روال هميشگي خودش را داشت. به تاکسي تلفني زنگ زدم و با آن به ايستگاه قطار رسيدم. قطار که سوت کشان به ايستگاه نزديک شد مسافرها چمدان به دست به سوي درهاي ورودي دويدند و جلوتر از آنان هم باربرهاي قرمزپوش با چمدان هايي که روي سر داشتند داخل کوپه ها رفتند و چون سبک بار بودم و عجله يي نداشتم وقتي از پله هاي قطار بالا مي رفتم، ديدم چند دختر و پسر جوان هراسان و با عجله به سوي در ورودي دويدند و مرا کنار زدند. قطار در حال حرکت بود که آنان از در باز آن پايين پريدند. من نيز رفتم روي شماره صندلي خودم نشستم و روزنامه را ورق زدم که مامور چک کردن بليت ها آمد و بعد از آن هم يک درجه دار نظامي براي چک کردن چمدان ها. راستش بعد از بمبگذاري در ايستگاه هاي قطار بود که دولت هند تصميم گرفت چمدان مسافران را چک کند تا مبادا چمداني بدون مسافر باشد که اين موضوع خطر بمب را چندبرابر مي کرد. مامور قطار نزديک صندلي من شد و به يک ساک دستي مشکي برخورد و پرسيد اين ساک مال کيه؟ کسي جواب نداد. از تمام مسافرهايي که آنجا نشسته بودند پرسيد، اما کسي چيزي نگفت. سريع بي سيم زد و چند مامور ديگر با يک سگ بزرگ آمدند. کوپه ما شلوغ شده بود. مثبت فکر کردن را رها کردم و به خودم گفتم؛ «حتماً کار، کار آن چند جوان هراساني بود که اول سفر ديدم. آنان ساک بمب را گذاشتند و قبل از حرکت قطار فرار کردند.» يکي از بلندقدترين مامورهاي قطار ساک مشکي را از بالاي سر مسافرها به آرامي و احتياط تمام بلند کرد. گويا مي خواستند آن را بيرون ببرند. ساک در دستان مامور بين زمين و هوا بود که پيرزني با خونسردي گفت؛ «اين ساک من است.» مامور قطار نگاهي به پيرزن کرد و براي اطمينان پرسيد؛ اين ساک؟ پيرزن جواب داد؛ بله. مامور هم بدون هيچ حرفي ساک را سرجايش گذاشت و همه چيز به حالت اول برگشت و من در عجب بودم که اين پيرزن وجود اين همه پليس را نفهميد. حتي سرش را بالا نکرد تا ساک را ببيند و جالب تر آنکه مامور پليس با خونسردي تمام حتي يک تذکر کوچک به پيرزن نداد که چرا تا به حال جوابش را نداده و به اين اتفاقات بي توجه بوده. اما هرچه فکر مي کنم مي بينم اين خونسردي هندي ها واقعاً ريشه در فرهنگ شان دارد و براي ما ايراني ها حتي با کلاس هاي يوگا و مديتيشن هم حل نخواهد شد.
چاپ شده در روزنامه اعتماد دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۸
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 17:47 توسط پاكسيما
|
|
||