تبليغاتX
پاكسيما
 

آب در جهنم سبز

گرمايي که مي گويند اينجا معني پيدا مي کند. اسمش را گذاشتم جهنم سبز.
فقط کافي است يک روز گرم و داغ بيرون بيايي تا آن را احساس کني. هرچند اين روزها از آن گرما کمي کاسته شده اما رطوبت هوا در نهايت نفس کشيدن را سخت مي کند و زماني که مي خواهي براي خنک شدن آبي به صورت بزني کار بدتر مي شود. چون در هند مخصوصاً اگر تابستان باشد آب تازه، چند ساعتي بيشتر در لوله هاي شهري جريان ندارد و همين چند ساعت کافي است که آب در تانکرهاي بزرگ سياه رنگي که معمولاً روي پشت بام قرار مي گيرند ذخيره شود و در زير نور آفتاب تبديل به آب جوشي شود که هنگام باز کردن شير آب بيرون مي آيد.
براي همين استحمام که يکي از واجبات اين روزهاي گرم است و باعث شادابي مي شود معمولاً به آخر شب منتقل مي شود تا از آن داغي کمي کاسته شود. همين مشکل در زمستان به شکل ديگري است. آبگرم کن هاي برقي مدت کوتاهي مي توانند کار کنند و همين باعث مي شود با حداکثر سرعت از آب داغ استفاده کنيم. البته اين مشکلي است که ما ايراني ها با آن دست و پنجه نرم مي کنيم. چون سال ها عادت داشتيم که از آب داغ يا سرد بدون هيچ محدوديتي بهره ببريم و براي هندي ها تابستان و زمستان فرقي ندارد.
آنان در گرماي تابستان با آب داغ و در زمستان با آب سرد بدون استفاده از آبگرم کن حمام مي کنند و هيچ وقت نتوانستم چرايي اين همه تفاهم را بفهمم. حتي اين استحمام در گوشه خيابان هم ديده مي شود.
وقتي سطل هاي آهني شان را با بالا بردن و پايين آوردن دسته شيرهاي تلمبه يي پر مي کنند و بعد آن آب را روي سر و بدن کفي خودشان مي ريزند. البته زن ها در کنار خيابان با لباس حمام مي کنند و مردها تنها شلواري کوتاه بر تن دارند. سطل چه در خيابان باشد، چه در خانه هاي هندي و چه در هتل ها و مهمانسراها يکي از لوازم مهم حمام کردن است. هميشه سطل آب بزرگي در حمام ها است که آن را پر مي کنند و با سطلي کوچک تر از آن آب برمي دارند و روي خود مي ريزند و در نهايت همه چيز با يک سطل به سرانجام مي رسد.
اما ايرانياني که اينجا خانه اجاره مي کنند وقتي دوش در حمام نمي بينند تعجب مي کنند و از صاحبخانه مي خواهند که حمام شان دوش دار شود. اما راستش قصدم اين نبود که آداب حمام کردن در هند را بگويم بيشتر مي خواستم به اين نکته اشاره کنم که در هواي گرم و کشنده تابستان با رطوبت 80 و 90 درصدي هر چند قدم به چند قدم ظرف هاي کاهگلي قرمزرنگي روي زمين به چشم مي خورند، که کنار مغازه ها يا زير سايه درختان هم ديده مي شوند. آنها ظرف هاي آبي هستند که مردم براي سگ هاي ولگرد و پرنده ها مي گذارند تا در اين هواي گرم لبي تر کنند؛ کاري که در زمستان ها با دادن غذا به آنها تکرار مي شود.

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد

سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 18:35  توسط پاكسيما   | 

 

پنج سال در زندان شبه قاره هند

«زندان جاي بدي است. جايي است که تنها ياران تو ديوارهاي بلند و سياه هستند و حتي بعضي اوقات اين ديوارها آنقدر با تو مهربانند که بيرون رفتن از آن چهارديواري باعث ترس، دلهره و اتفاقات جديدي مي شود که پيش رويت قرار مي گيرند. اتفاقاتي که بعضاً نمي داني بايد در برابرشان چه عکس العملي داشته باشي.» اينها چيزهايي است که زهره برايم تعريف مي کرد و به قول خودش نمي دانست به جاي درس خواندن در هند قرار بود پنج سال توي يکي از اين زندان ها زندگي کند. اين روزها کسي از او خبر ندارد. نمي دانيم رفته يا هنوز توي اين شهر سرسبز و کوچک در گوشه يي زندگي مي کند. جدا از جماعت ايراني است. بايد نزديک به چهل سال را داشته باشد. اولين بار او را در دانشکده ادبيات فارسي ديدم وقتي آمده بود به يکي از استادها که براي آزادي اش تلاش کرده بود سر بزند اما ديگر تکرار نشد و همان روز که به پيشنهاد من براي خوردن چاي به حياط دانشگاه رفتيم از آن روزهايي گفت که جوان بود و پرشور، بي پروا و پرسر و صدا. مي گفت با گروه سياهپوست ها و آفريقايي ها قاطي شده بود و تنها سفيد در جمع شان بود و با يکي از آن دخترها نيز در خوابگاه دانشگاه هم اتاقي بود. لبخند کجي زد و گفت مي دوني هند همان قدر که مي تواند براي يوگا و مديتيشن خوب باشد براي کارهاي خلاف هم خوب است. اصلاً شايد ويژگي هر مکاني به اين دو بعد بستگي دارد و انتخاب يکي از اين دو به عهده خود فرد است. مکثي کرد و ادامه داد؛ «من راه دوم را انتخاب کردم.» و ماجرا را اين طوري تعريف کرد؛ «يک روز باراني بود؛ از آن باران هايي که آسمان سقفش پاره شده و يک ريز مي بارد. مارتا خيس با ساکي قرمز در دست آمد تو اتاق. مي دانست فردا صبح قرار است با قطار به دهلي بروم و از من خواسته بود اين ساک را به کسي که در ايستگاه قطار مي آيد، تحويل بدهم. گفته بود يک کم خرت و پرت براي خانواده اش گرفته که به اين مسافر بدهد ببرد کشورشان. اين کار بين دانشجوها معمول بود و من هم قبول کردم. اما همان ساک قرمز سرنوشت مرا پنج سال در زندان زنان هند جاي داد به جرم حمل چهار کيلو هرويين. توي قطار گير افتادم. سگ شکاري بزرگي که راه مي رفت جلويم ايستاد و پارس کرد. اما بعدها فهميدم موضوع لو رفته بوده و يکي از همون بچه ها که گويا سهم کمتري گيرش مي آمده به پليس خبر داده. بعد از دستگيري همه آن بچه ها، دوستي با مرا انکار کردند. آدم منفوري شده بودم و خانواده ام پنج سال با وکيل و کلي پول خرج کردن مرا بيرون آوردند که داستانش مفصله.» به او نگاه مي کنم که استکان چاي را به دست مي گيرد و به نقطه يي دور چشم مي دوزد، چقدر از حرف هاي او با واقعيت مطابقت داشت؟ و آيا واقعاً نمي دانسته در آن ساک قرمز چي بوده؟ شايد پاسخ اين پرسش ها ديگر مهم نباشد چون او در هر حال پنج سال عمرش را در زندان هاي اين کشور گذرانده بود. ازش پرسيدم آنجا دوستي هم داشتي؟ گفت؛ «با دختري که مادرشوهرش را به خاطر آزار و اذيت فراوان به طور اتفاقي کشته بود آشنا شدم. زبان هندي ام با او کامل شد و بعد از آن بود که توانستم شرايط سخت زندان را تا اندازه يي کنترل کنم و وقتي مي ديدند خارجي هستم که زبان شان را بلدم کمتر از سوي زنداني هاي ديگر اذيت مي شدم.» بعد از آزادي بعضي وقت ها به ملاقات دوستم مي روم چون توي اين پنج سال هيچ کس به ديدنش نيامد. مي داني انگار زندان براي زنان اينجا يعني آخر دنيايي که جهنم است. زندان يعني مردن. فعلاً بايد در حبس بماند چون زير سن 18 سال مرتکب قتل غيرعمد شده بود. حکمي که برايش صادر شد، چند سال زنداني است و اعدام نمي شود. اما سوشميتا هميشه به من مي گفت تا اينجا هستم زنده ام. شايد قانون مرا نکشد اما بيرون از اينجا براي کشتنم روزشماري مي کنند. زهره نگاهم کرد و ادامه داد؛ «مي دوني، من هم سرنوشتي شبيه او دارم چون از روزي که آزاد شدم، مردگي مي کنم. حتي نمي توانم به ايران برگردم.» و من به اين فکر مي کردم که زهره، توي اين سال ها که اينجا بوده، نه از ایران و نه از زندان هایش هیچ خبری ندارد.

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد

دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 2:16  توسط پاكسيما   | 

 

تمرین دموکراسی در دانشگاه

 

این روزها دانشگاه حال و هوای دیگری دارد. هیچ کلاسی تشکیل نمی شود و دانشجویان همه در محوطه دانشگاه پراکنده هستند. بیشتر گروهی حرکت می کنند. جنب و جوش دارند. و روی لباس هایشان برچسب­هایی با نشان­های مخصوصی می­زنند که نشان می­دهد به کدام حزب تعلق دارند. حتی وقتی با استادم قرار داشتم گفت بخاطر انتخابات دانشگاه خیلی گرفتار است و چند روز دیگر به او سر بزنم. البته این اولین بار نبود که به بهانه کارهای سنگینش، قرارمان را لغو کرده بود اما من در هند یاد گرفتم تا در برابر امروز و فردا کردن های همیشگی به جای عصبانیت مثل خودشان خونسرد باشم. برای همین به محوطه دانشگاه آمدم و دانشجویان را تماشا کردم. آنان با عضویت در حزب های مختلف، از همین سنین جوانی تمرین دموکراسی می کردند. بچه های دانشکده حقوق و علوم سیاسی فعالیت بیشتری دارند. ظاهر قضیه این است که برای تحقق خواسته های دانشجویان وارد عرصه انتخابات می شوند اما باطنا، پیروزی هر حزبی در دانشگاه به معنی یک امتیاز برای آینده آن حزب و اعضایش محسوب می شود. برای همین در هر گوشه ای از محوطه بزرگ دانشگاه قرارگاه های احزاب خودنمایی می کنند. چادرهای بزرگ و رنگی با میزها و صندلی هایی که چیده شده است و دانشجویانی که در رفت و آمدند. صدای موسیقی بلند به گوش می رسد. راه پیمایی های دسته جمعی با شعارهای هر حزب دیده می شود و چاپ و پخش پوستر نماینده های هر حزب و بازو بندها و ماشین های تزئین شده باعث می شود تا جامعه ی کوچکی از یک انتخابات بزرگ را به یاد بیاورم. پلیس با لباس های فرم کرم رنگ نیز این روزها ماشین هایی را که وارد دانشگاه می شوند می گردند و ما که دانشجوی خارجی هستیم و حق رای نداریم در این روزها با نشان دادن کارت دانشجویی خود وارد دانشگاه می شویم . علاوه بر این پلیس در محوطه دانشگاه نیز حضور دائم دارد؛ یا زیر سایه درخت ها ایستاده اند،  یا روی صندلی نشستند و یا در برابر قرارگاه هر حزبی در حال گپ و گفت هستند. دلیل حضورشان بیشتر برای جلوگیری از درگیری احتمالی احزاب با یکدیگر است. هرچند در این چند سال تا به حال ندیدم که اعضاء یا طرفداران احزاب با یکدیگر درگیر شوند و به این فکر می کردم که حضور نیروهای پلیس در دانشگاه های هند با دانشگاه های ایران چقدر تفاوت دارد. راستش این روزها را که در دانشگاه های اینجا می بینم حسرت عمیقی در دلم می آید. شاید به این خاطر که احساس میکنم دانشگاه­های ما از این لحاظ حتا با دانشگاه­های هند نیز خیلی فاصله دارند.

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد

دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 0:1  توسط پاكسيما   | 

 

روزه داری در هندوستان

رمضان غیر از اینکه یکی از مهمترین ماه های مسلمانان است، یکی از فستیوال های هندی نیز محسوب می شود و عید فطر نیز در سراسر این کشور تعطیلی عمومی است. اما در کشوری که بیشترین اقلیت مذهبی اش مسلمانان هستند اگر غیر مسلمانی بداند که کسی روزه دارد برای احترام به او سعی می کند تا در برابرش چیزی نخورد، در غیر این صورت مردم کوچه و بازار همانند قبل به کار مشغول خود هستند. شاید حال و هوای رمضان را می توان در محله های مسلمان نشین یافت. افطاری و نماز جماعت و یا مردمی که هنگام افطار به فقرا غذا می دهند. در خبرها دیدم که برخی از هندوها نیز برای اعلام همبستگی با مسلمانان در این ماه روزه گرفتند. هرچند این همبستگی اگر با تعصب کورکورانه مصادف نشود همیشه در این کشور وجود داشته است. به طور مثال مسلمانان هند نیز برای احترام به هندوها، روزهای سه شنبه، که یکی از روزهای مهم هندوها است و در آن روز گوشت نمی خورند، قصابی هایشان را تعطیل می کنند. در خوابگاه که بودیم برای دانشجویانی که روزه می گرفتند نیز تسهیلاتی را فراهم می کردند. ناهار روزانه را برای افطار و شام را برای سحری آنان نگه می داشتند. بعضی اوقات از من می پرسند ماه رمضان در هند چگونه است؟ آیا محدودیتی برای غیر مسلمانان وجود دارد یا نه؟ برای پاسخ به این سوال می گویم در هند هرکس رمضان را در دل خودش دارد. کسی که روزه می گیرد در خیابان های شلوغ و پر جمعیت می آید مثل میلیون ها آدمی که هر روز به سرکار می روند. نمی توان از چهره ی کسی حدس زد که این کسی که در کنارت راه می رود و یا از مغازه ای خرید می کند، مسلمان است؟ و آیا روزه دارد؟ در کشوری چون هند هر کس با عقیده ای که دارد آزاد است و نمی توان این چیزها را به راحتی یافت و غیر از این نیز انگیزه ای برای جستجو وجود ندارد. تنها چیزی که مهم است انسان بودن است و اینکه باعث آزار هیچ موجود زنده ای نشوی. برای همین کسانی که در این هوای گرم که 80 در صد رطوبت دارد، روزه می گیرند دیگر برایشان فرقی نمی کند که چرا جوانی از دورگردهای گوشه خیابان، یک لیوان آب و لیموترش می گیرد و یا مردی دیگر در ظرف های فلزی نان چاپاتی و دال می خورد. شاید فردی که در چنین هوایی، ساعات طولانی این روزها را می پذیرد و روزه می گیرد به گفته گاندی نیز باور دارد:" این مرزها را خداوند هرگز به وجود نیاورده است."

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد

سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 1:25  توسط پاكسيما   | 

 

بیست سال انتظار برای استقلال

 راهپيمايي مسالمت آمیز نمك توسط گاندي با هدف استقلال هند

هر ساله هندی ها روز پانزدهم اگوست را جشن می گیرند. روزی که برای رسیدن به استقلال، بیست سال انتظار کشیدند. می گویند قبل از حرکت مسالمت آمیز گاندی، انواع و اقسام نارضایتی ها از سوی حکومت استعمار بر مردم هند احساس می شد و این اتفاق زمانی به اوج خودش رسید که طبق قانون جدید، فقیرترین افراد هند نیز مجبور بودند برای خرید نمک به دولت مالیات پرداخت کنند. در این زمان بود که گاندی برای اعتراض به این قانون در 12 مارچ سال 1930 ميلادي محل اقامتش در احمدآباد را همراه با ده ها نفر از پيروان و انبوهي از خبرنگاران ترك كرد و پس از پيمودن 300 كيلومتر با پاي پياده ، در روز 6 آوريل 1930 به ساحل اقيانوس هند رسيد. در آنجا با دستانش آب دریا را برداشت و نمک از آن روز در هند تحریم شد. مردم با پیروی از گاندی آب دریا را حرارت دادند و از نمک به دست آمده استفاده کردند. ماموران حکومت استعماری 60 هزار نفر را زندانی کردند و بر روی خیلی از افرادی که مسالمت آمیز اعتراض می کردند گلوله بستند و حتی گاندی را به مدت 9 ماه زندانی کردند. اما هندی ها به توصیه های گاندی وفادار ماندند تا اینکه سرانجام نايب السلطنه هند به ناتواني خود در تحميل اين قانون از سوی انگلیسی ها آگاه شد و تسليم مبارزات صلح آمیز گاندي شد. پس از آن زندانيان آزاد شدند و به هندي ها اجازه داده شد تا نمك مورد نيازشان را خود تامين كنند و در نهایت انحصار نمك توسط حكومت استعماري نیز لغو شد. اما این آغاز راه بود. هندی ها برای استقلال باید سال ها بعد صبر می کردند زیرا در آن دوران، دنیا درگیر جنگ جهانی دوم بود و از سوی دیگر در این راه گاندی نیز ترور شد. اما هندی ها نا امید نشدند و راه او را ادامه دادند. تا اینکه در روز 15 اگوست سال 1949 ميلادي به استقلال دست پیدا کردند.یادم می آید نزدیک روز استقلال هند بود که یکی از اساتید سر کلاس پرسید، می دانید رمز موفقیت گاندی در چه بود؟ قبل از هرپاسخی از سوی دانشجویان گفت:" رمز موفقیت گاندی در این بود که بر زبان انگلیسی، که زبان مادری حریفش است مسلط بود، چون او خودش در آن محیط پرورش پیدا کرده بود و نقاط ضعف و قدرت آنان را خیلی خوب می شناخت و می دانست از چه راهی می تواند پیروز شود." اما، غیر از نکته ای که استاد سرکلاس به آن اشاره کرد، بعضی وقتها فکر می کنم صبر و شکیبایی مردم هندی نیز در این میان بی ثمر نبوده. هندی ها از قدیم الایام با زمان دوست بودند و هستند. دیر یا زود برایشان مفهومی ندارد، معتقدند هر چیزی در زمان خودش اتفاق می افتد و زمان بهترین داور و قاضی است. در آخر نیز این جمله گاندی را به یاد آوردم که می گفت: "پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی ".

 

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد

دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 15:34  توسط پاكسيما   |