تبليغاتX
پاكسيما
 

شمعی هایی برای روزهای غربت

 

مطابق با تقویم قمری امسال 24 مهر ماه (16 اکتبر) «ديوالى» (Diwali) بزرگترين جشن هندوها برپا مى شود. این روزها خانه ی هندی ها با چراغ های رنگین آذین بندی شده است. مغازه دارها بدون استثناء بساط فروش خود را به خیابان منقل کرده اند و برعکس همیشه که ساعت 9 شب همه جا تعطیل می شود ، تا 11 شب همه جا روشن و پر نور است. آجیل و شیرینی، بسته های کادو شده، شمع های رنگی به همراه جاشمعی های روغنی سفالی و فلزی، انواع و اقسام لوازم آتش بازی و چراغ های رنگارنگ در بازار به چشم می خورند. بعضی از مغازه دارها اجناسشان را حراج کردند. همه چیز شور و هیجان خاصی دارد. اما کمی آنطرف تر می توانستی راننده ریکشاهایی را ببینی که تماشاگر مردم هستند و مسافری را انتظار می کشند تا او را با بسته های رنگی کادو شده سوار کنند و با رکاب زدن دوچرخه اش به مقصد برسانند. می دانستم آنها هم دیوالی را جشن می گیرند. در این روز همین راننده ریکشاها که گوشه خیابان زندگی می کنند، برای خودشان چاپاتی می پزند و توی قابلمه ای که سیاه شده آب جوش می آوردند؛ همگی به روستا برمی گردند تا پیش خانواده شان باشند. روز دیوالی غیر از شمع روشن کردن و آتش بازی، همه به یکدیگر هدیه می دهند. آنها هم حتما با هدیه و یا شیرینی، به خانه می روند. اما جنس هدیه هایشان نمی تواند از کالاهای رنگی و لوکسی باشد که در مغازه ها به فروش می رسد. یکی از این راننده ها را از نزدیک می شناسم. سر کوچه ما ایستگاه دارد و هر روز صبح، زن و بچه اش را با ریکشا از روستایی نزدیک که محل زندگی شان است به شهر می آورد، تا بچه هایش (مونیکا و آنکیتا) را به مدرسه ایی خوب بفرستد. سکویی چوبی هم سر کوچه درست کرده که بچه ها بعد از تعطیلی مدرسه روی آن می نشینند و مشق می نویسند. خودش از صبح تا غروب با رکاب زدن مسافر می برد. زنش خانه های همان اطراف را تمیز می کند. شب ها نیز دربان مغازه ی اسباب بازی فروشی بزرگی است. دربانی در هند، شغلی است برای خودش؛ شاید به خاطر مازاد بودن و یا ارزانی نیروی کار است که فردی یونیفرم پوش در را برای مشتری ها باز و بسته می کند! یک روز به طور اتفاقی او را آنجا دیدم. با لبخند سلامی داد، و من به این فکر می کردم که چند بار تا به حال آرزو کرده تا بتواند از این عروسک ها برای بچه هایش بگیرد و نمی تواند؟ در شلوغی جمعیت حرکت می کنم. باید از میان جمعیت آهسته و قدم به قدم جلو بروم. می خواستم هدیه ای بگیرم. انگار ناخواسته به شور و شوق این روزهای مردم پیوسته بودم. به این هیاهو نگاه می کنم. به شادی مردم و به غربت خودم که در این سرزمین چه می کنم؟ به غم پنهان درونم، به دوستانم که همه به بهانه ای رفتند. یکی از آنها می گفت:" رفقای ما یکی یکی رفتند. دوستی هم یه جور سرمایه گذاری ست. با این حساب ما همه چیزمونو باختیم." به این فکر می کنم که چرا خنده و شادی از چهره مردم کشورم دور است؟ و چرا با چگونه شاد بودن بیگانه ایم؟ خیلی خوب می دانستم این راننده ریکشا با روشن کردن شمعی در خانه اش، یا روشن کردن آتشی و هدیه ای کوچک که به بچه هایش می دهد، با دلی خوش به استقبال فستیوال شمع و سال جدید هندی می رود. آنان را در آغوش می گیرد و می گوید: "دیوالی مبارک." اما به راستی چه چیز می توانست در این سرزمین مرا شاد کند؟ نمی دانم.

 برای اطلاعات بیشتر در مورد دیوالی به اینجا مراجعه کنید:

فستیوال شمع ها در دهلی

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد

یکشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 3:23  توسط پاكسيما   | 

 
روزه برای همسر

وقتي مغازه ها شلوغ مي شود و هر کسي چيزي مي خرد و زن ها رديفي روي صندلي هاي کوتاه حصيري مي نشينند و روي دست هايشان مهندي (حنا) نقاشي مي کنند، حتماً فستيوال يا جشني در پيش است. اين روزها اما غير از مغازه ها، جواهرفروشي ها هم شلوغ هستند. زنان در جنب و جوش بيشتري اند و خودشان را براي اين جشن که معمولاً در اواخر اکتبر برپا مي شود، آماده مي کنند. در اين روز زناني که ازدواج کرده اند براي سلامتي، طول عمر و ماندگاري همسران شان پيش از طلوع خورشيد بيدار مي شوند و تا غروب خورشيد و ديدن ماه چيزي نمي خورند و به مدت يک روز، روزه مي گيرند. در طول روز دعاي پوجا (دعاي هندي ها) مي خوانند، حنا روي دست نقاشي مي کنند، لباس قرمز (رنگ معمول عروس) مي پوشند، آرايش مي کنند و زيورآلات به خود مي آويزند. اگر تازه عروس باشند همانند روز عروسي خود را درست مي کنند و اگر سني از آنان گذشته باشد به همان لباس قرمز و آرايش اکتفا مي کنند.
براي همين در اين روز اگر بيرون بروي زنان قرمزپوش را زياد مي بيني. يکي از استادان دانشگاه معتقد است نسل جديد همانند قبل از روي اجبار و اعتقاد خالص به اين مساله روزه نمي گيرد؛ «زيرا در گذشته اگر زني بيوه مي شد هيچ حقوقي نداشت و از نظر اقتصادي سربار خانواده شوهر محسوب مي شد. براي همين او را به خانه هاي مخصوص بيوه ها مي فرستادند. زنان بيوه بايد لباس سفيد (نشانه عزاداري) مي پوشيدند، موهاي سر خود را مي تراشيدند تا هيچ زيبايي نداشته باشد و مبادا دل مردي را به دست آورد و تا آخر عمر نيز ديگر نمي توانستند ازدواج کنند.» چيزهايي را که شري مي گفت در فيلم آب (Water) ديده بودم. او در ادامه گفت؛ اما اين روزها دختران به دانشگاه مي روند، کار مي کنند و درآمد اقتصادي هم دارند. با لبخند شيطنت آميزي مي گويند اگر شوهرشان از دنيا نرود ممکن است طلاق بگيرند،پس اگر در اين روز، روزه مي گيرند بيشتر براي عمل کردن به سنت است و حتي زناني هستند مانند مادر من که هيچ وقت زير بار اين کار نرفت. با اين تفاوت که مادر من به نسل گذشته تعلق داشت و کار او در نوع خود سنت شکني محسوب مي شد. شري مي گويد حتي در اين دوران زنان بيوه در روستا و مناطق محروم همچنان حقوقي ندارند و در شهرها و دنياي مدرن نيز بعضي اوقات نمي توان از اين کار فرار کرد چون مادرشوهر از عروس تقاضا مي کند براي سلامتي پسرش روزه بگيرد و عروس هم براي محکم نگه داشتن پايه هاي زندگي خود اين کار را انجام مي دهد زيرا از اقتدار مادرشوهر در زندگي اش خبر دارد. اما ماجرا به اينجا ختم نمي شود و مردها هم اين روزها تغيير کرده اند.
بعضي مثل ويکاس به شکل مخفيانه براي همسرش غذا مي برد و مي گويد همين که مادرم فکر کند تو براي من روزه مي گيري کافي است، يا سورين که در اين روز سر کار نمي رود تا در کنار همسرش باشد و هر دو با هم روزه مي گيرند. بعد از غروب آفتاب و باز کردن روزه، زنان از همسران شان هديه مي گيرند که اين روزها بهتر است کمتر از طلا و زيورآلات نباشد، عروس خانواده هم به مادرشوهر هديه مي دهد. شايد براي اينکه پسري به دنيا آورده که الان همسر اوست، هر چه هست شکل اين جشن ها از گذشته تا به امروز به خاطر مدرن و صنعتي شدن جامعه تغييرات فراوان کرده است و گويي بيشتر جنبه شادي، شور و شوق آن مطرح است تا به اين بهانه مردم براي تهيه هديه به خيابان ها بيايند يا زنان را با لباس هاي يکدست قرمز و خاطرات شيرين دوران ازدواج شان دور هم جمع کند. همه اينها چيزي است که به قول آنان گذران عمر را زيبا و شاد مي کند و غير از اين مهر و پيوند زن و شوهر را نيز به يکديگر افزايش مي دهد.

چاپ شده در روزنامه اعتماد

دو شنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 5:31  توسط پاكسيما   | 

 

تولد مردی که هند را آزاد کرد

دوم اکتبر 1869 گاندی در خانواده اي متوسط از طبقه بازرگانان متولد شد. او متولد شد تا بعدها به جهانیان نشان دهد که بدون خشونت نیز می توان بر تاریکی و ظلم پیروز شد. پیشتر نام گاندی را شنیده بودم اما زمانی که به هند آمدم او را همه جا می دیدم. از مجسمه ی بزرگی که در یکی از خیابان های اصلی دهلی قرار دارد تا اسکانس هایی که عکس او را در خود پنهان دارند؛ اگر فروشنده ای می خواست مطمئن شود پولی تقلبی نیست آن را زیر نور می گیرفت تا عکس نامرئی گاندی با آن عینک گرد و لبخندش مشخص شود. گاندی امروز نیز در همه خیابان های هند حضور دارد؛ پشت هر ماشینی زیر جمله "لطفا بوق بزنید"، کلامی از او نوشته شده بود، جملات کوتاهی چون: «حقیقت خداوند است» ، «خدا آنقدر بزرگ است که در یک دین جای نمی گیرد»، «ضربه دربرابرضربه و چشم در برابر چشم دنیا را کور می‌سازد»، «من بنا به دلایل زیادی آماده مردن شده‌ام، نه برای کشتن» و غیره. در دانشگاه نیز دانشکده ای وجود دارد به نام مطالعات گاندی. مردم کوچه و بازار نیز از او با گاندی جی (لفظ احترامی در زبان هندی) یاد می کنند. عکسش همه جا هست، بر روی جلد دفتر بچه مدرسه ای ها یا قاب شده بالای سر مدیران اداره و دانشگاه. او همه جا با لباسی سفید، سری بی مو و لبخندی که صورتش را پوشانده دیده می شود. بعضی وقتها چرخ ریسندگی هم جلویش قرار دارد.

اما دلیل اینهمه ماندگاری گاندی در چه چیزی بود؟ شاید بتوان گفت عدم خشونتی که در فلسفه فکری گاندی وجود داشت و باعث شد تا کشورش در برابر استعمار قدرتمند انگلیس پیروز شود او را برای همیشه در قلب هندی ها جای داد. هر چند مفهوم عدم خشونت (آهیما) و مقاومت منفی در تفکر مذهبی هندی تاریخی کهن دارد ودر مضامین دیگر مذهبی از جمله هندو، بودایی، جین، یهودی، مسیحی و اسلامی دیده می‌شود. اما گاندی آنان را با زبان امروز در هم آمیخت و به مردمش هدیه داد. برای نمونه او از تفكر “ساتیاگراها” (پایداری بر حقیقت) سخن می گوید. در نظر گاندی ساتیاگراها و عدم خشونت مستلزم مدارا در همه چیز است و حقیقت یكی است اما هیچ كس همه آن را در اختیار ندارد؛ پس باید به اعتقاد دیگران احترام بگذاریم بی آنكه در عقیده خودمان ضعیف باشیم. او معتقد است حقیقت در قلب هر انسانی است و «آنجاست كه باید حقیقت را جست… ما حق نداریم دیگران را وادار كنیم كه حقیقت را به روش شخصی ما ببینند.» و یا او تفكر “سارودایا” (خوشبختی همگانی) را بنیان گذاری كرد. بر اساس تفكر سارودایا عدم همكاری با قوانین غیرعادلانه باید همراه با همكاری همگانی پیرامون برنامه سازنده ای درباره ی اصلاحات اجتماعی باشد. خود او با كنار گذاشتن شغل وكالت، پوشیدن لباسی ساده از خادی(پارچه محلی هند) و اختصاص همه روزه بخشی از وقت خود به ریسندگی با چرخ نخ ریسی، نمونه ی روشنی از عمل به سارودایا را به نمایش گذاشت؛ عدم همكاری با انگلیسی ها و نپوشیدن لباس ها و پارچه های انگلیسی و مبارزه برای احیاء صنایع روستایی. و در كتاب «هند سواراج»، از استقلال فرد و آزادیش، از عشق به همه انسان ها، احترام به همه مذاهب، مدارا و عدم خشونت در همه حال، سخن گفت و در نهایت به مردم نا امیدش در برابر انگلیسی ها چنین توصیه کرد: «وقتی ناامید می‌شوم بخاطر می‌آورم که در طول تاریخ راه حق و عشق همواره پیروز بوده‌است حکمرانان و قاتل در برهه‌ای شکست ناپذیر جلوه می‌کنند ولی درنهایت همه آنها سقوط کرده‌اند. همیشه به این واقعیت فکر کنید.»

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد

دو شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 2:30  توسط پاكسيما   | 

 

اینجا هند است

بعضی وقتها، درست موقعی که برای یک امضاء دو سه هفته معطل شدی، و بعد از جمع آوری کل نامه ها از اداره پلیس و تایید پایان نامه و ویزایی که با هزار بدبختی از ایران گرفتی ، در این گرما، عرق ریزان به دانشگاه آمدی و دنبال آخرین کارهایی بودی که هر کدامش هفت خوانی بوده برای خودش، خوشحالی که بالاخره همه چیز تکمیل شده و به خودت می گویی به شادی و سرور مردم در خیابان ها نگاه کن هیچ کس غیر از تو نگران چیزی نیست. با سرخوشی به قسمت دانشجویان خارجی می روی تا نامه ها را تحویل دهی. توی راه اصلا باورت نمی شد برای یک ثبت نام ساده سه ماه است که معطلی، اما از آنجا که می دانی زمان در هند مفهومی ندارد شانه بالا می اندازی.  میز خالی مسئول را که می بینی خستگی برمی گردد به تنت. به ساعت نگاه می کنی، از یک تا 2:30 وقت ناهار است و یک ساعت و نیم باید صبر کنی. اما  قبل از آن روی صندلی زیر پنکه سقفی می نشینی تا کمی خنک شوی که برق ها می رود. عادت کردی، روزی هفت، هشت ساعت برق رفتن یکی از واجبات تابستان است. به حیاط دانشگاه می روی تا در وقت ناهار چیزی بخوری. ساعت 2:30 است و کسی نیامده و به این فکر می کنی که فقط هنگام ناهار است که آنان بسیار وقت شناسن و حتی یک دقیقه بعد از ساعت یک  کاری انجام نمی دهند. مسئول که می آید ورقه ها را یکی یکی می بیند و با هر ورقی که کنار می گذارد نفس راحتی می کشی و با هیجان به ورقه آخر در دست قهوه ای تیره ی زن چاقی که صورتش گرد است و توی تمام انگشتهایش، انگشترهایی از سنگ های مختلف دست کرده نگاه می کنی. یک دستش ناخن های بلند دارد با لاک های قهوه ای رنگ و رو رفته و دست دیگر با ناخن های کوتاه و بدون لاک. دلیلش را می دانستی چون با دست بی لاک و ناخن یا غذا می خورند و یا غذا درست می کنند. زن سرش را بالا می آورد و نامه آخر را روی میز می اندازد. اشتباه تایپی در اسم و حتی عنوان پایان نامه وجود داشت و درست کردن آن یعنی روز از نو، روزی از نو. آنجا است که صدای آواز، شادی و بی خیالی مردم خیابان  را نه می بینی و نه نمی شنوی. اهمیت ندادن به زمان تو را به نقطه جوش می رساند. می خواهی داد  بکشی. اما نمی توانی تو اینجا غریبه ای. تو در جای دیگر هستی با مردمی دیگر. اصلا برای چه آمده بودی؟ مگر در کشور خودت نمی شد همین کار را کرد؟ نفس عمیق می کشی و زمزمه می کنی، چه بگویم . . .  و در لحظه ای همه دوستان و آشنایانت را به یاد می آوری که توی این دنیا که خیلی کوچک است پخش و پلا شدن و باز می پرسی واقعا چرا؟ شکست خورده همه ی نامه را جمع می کنی. و به این فکر می کنی که شاید این سرزمین فقط برای مسافرت و کشف کردن خوب است نه زندگی کردن. زن با آن صورت گردش به تو لبخند می زند. دندان های سفیدش با این سیاهی هماهنگی ندارد. چشم از او برمی داری، نامه ها را در پوشه ی سبز توی دستت می گذاری و همچون سربازی شکست خورده بیرون می آیی و می شنوی که زن با صدای بلند به تو می گوید: "نگران نباش، درست میشه، اینجا هند است."

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد

دو شنبه ۶ مهر ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 3:23  توسط پاكسيما   |