تبليغاتX
پاكسيما
 

جشنی برای شاد بودن

در يکي از روزهاي هفته گذشته که روز دانشجويان خارجي نام گرفته بود، همه دانشجويان کشورهاي مختلف زير يک سقف جمع شدند. کسي به سياست، جنگ و اختلاف دولت ها فکر نمي کرد. همه با هم دوست بودند و با انگيزه مشترکي به هند آمده بودند. ماساکو دختر ژاپني روي نحوه زندگي هندي هايي که براي کار به ژاپن رفته بودند، تحقيق مي کند و تاثير جامعه مدرن ژاپن را روي زندگي سنتي هندي ها مي سنجد؛ در آن شب با کيمونوي سفيدي (لباس سنتي زنان ژاپن) به جشن آمد. سوسيما سريلانکايي است و چهره تيره رنگش که او را مانند مردم جنوب هند نشان مي دهد، با آواز سنتي سريلانکايي توجه همه را جلب کرد. کاترينا که از سوئيس آمده و حقوق مي خواند، سوئيس را با فيلم کوتاهي نشان داد. استفاني و مايکل ايتاليايي که براي تقويت زبان انگليسي به هند آمده اند، رقص سنتي جنوب ايتاليا را اجرا کردند. افغان ها بيشترين جمعيت دانشجويان خارجي را دارند و بورس دولت هند در مقاطع مختلف از ليسانس تا دکترا درس مي خوانند. با گويش خاص و دلنشيني به قول خودشان فارسي گپ مي زنند؛ در آن شب به رقص و آواز افغاني پرداختند. عراقي هايي که ديگر با ايران جنگ ندارند با رفتار دوستانه شان، باعث مي شوند نتواني باور کني روزي جنگي بين کشورهايتان وجود داشته است؛ از تاريخ کشورشان صحبت مي کنند. آفريقايي ها با پوست هايي تيره با رقص و لباس محلي برنامه اجرا کردند. تايلندي ها با چشم هايي بادامي آوازي غربي خواندند، بوتاني ها و تبتي ها با رقص و آوازي آهسته، رفتار آرامش شان را بيش از پيش توجيه مي کنند و در آخر ايراني هاي پرشور و حساس، با وجود همه اختلاف ها دور هم جمع مي شوند و چگونگي برپايي آغاز سال نو و نوروز را با هنرنمايي بچه هاي کوچک ايراني به ديگر کشورها نشان مي دهند. هرچند هيچ وقت نتوانستم درک کنم چرا چيزهاي کوچک تا اين حد برايشان مهم است و به خاطر همان ناچيزها مهر و دوستي را خيلي زود فراموش مي کنند و دلگيري را جاي آن مي کارند ولي با تمام اختلافاتي که گاهي بين شان پيش مي آيد در روزي که به دانشجويان خارجي اختصاص داشت به جشن مي آيند، دور هم جمع مي شوند و همه چيز را فراموش مي کنند. به قول يکي از فيلسوفان هندي؛ «براي شاد زيستن، هر چيزي که ناراحت تان مي کند را از ذهن تان پاک و خوبي ها را حتي کوچک، بزرگ کنيد. سپس مي بينيد چقدر خوبي و زيبايي در کنار شماست که از آنها غافل بوده ايد.»

چاپ شده در روزنامه اعتماد

دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 17:25  توسط پاكسيما   | 

 

ماه و ستاره هایی که با هم دویدند

 

مطابق آماری که هر سال در هندوستان ارائه می شود ، هر 30 دقيقه يك زن مورد تجاوز قرار مي گيرد و در هر 75 دقيقه نيز يك زن كشته مي شود. غیر از این در مقایسه با 10 تا 15 سال گذشته، می توان شاهد بود که خشونت علیه زنان در هندوستان افزایش يافته است. بدین صورت که در هر 29 دقيقه، يك مورد تجاوز به عنف و هر 9 دقيقه ، خشونت از سوي شوهر و يا بستگان ، عليه زن رخ مي دهد. بنابراین می توان به این نتیجه رسید که هندوستان یکی از کشورهایی است که آمار خشونت علیه زنان در آن بالاست. در هندوستان قواعد سخت و عجيبي برای زنان حاكم است. تعداد زناني كه به دليل نياوردن جهيزيه كافي به منزل همسر خود مورد آزار و اذیت قرار می گیرند کم نیستند. با نگاهی به گذشته ای نه چندان دور می توان به یاد آورد که زنان همراه با شوهران مرده خود، زنده سوزانده می شدند. هر چند این روزها انجام چنین عملی بعید به نظر می رسد. اما شاید بتوان یکی از مهم ترین دلایل نفی چنین آدابی را مدیون فعالیت های فرهنگی و اجتماعی تشکل های غیردولتی  (NGO) زنان در سال های متوالی دانست. به خصوص که این روزها تشکل های غیردولتی هندی با حمایت های داخلی و خارجی، در هر زمینه ای برای آگاهی یافتن مردم و حمایت از حقوق آنان دست به فعالیت می زنند. تشکل غیردولتی "ماوا" (MAVAA) یکی از آنها است که با هدف آموزش دادن به مردان، برای مبارزه با خشونت علیه زنان به وجود آمده است و به مردان یاد می دهد که چگونه قدرت را با زنان زندگی شان تقسیم کنند و رفتاری برابر با آنها داشته باشند. این گروه معتقدند که برای جلوگیری از خشونت علیه زنان، باید مردان و زنان در کنار هم به آگاهی دست یابند و آموزش ببینند. از این رو چنین فعالیت هایی را در هندوستان جنبش های مردان فمینیست علیه خشونت زنان مي‌گويند.
همگی این مسايل سبب شد در کارگاهي به نام "حساسیت زدایی جنسیتی" شرکت کنم که از سوی دانشکده علوم اجتماعی برپا شده بود. در کنار سخنرانی ها و آمار ارائه شده، نحوه اجرای مباحث جدی، بسيار جالب بود که همراه با بازی و تفریح به دانشجویان دختر و پسر و اساتید ارائه داده می شد. درست در ساعات میانه کارگاه، یکی از سخنرانان مطالب جمع آوری شده اش را در قالبی متفاوت ارائه داد. او تمامی حضار را به دو گروه ماه و ستاره تقسیم کرد و از گروه ستاره خواست که در سالن بدوند و گروه ماه آرام به راه خود ادامه دهند. بعضی از افراد که در گروه ستاره بودند قصد داشتند بدوند ولی سرعت کم افراد ماه و کوچکی سالن، مانع دويدنشان می شد. خانم سخنران سپس از هر دو گروه خواست که با هم بدوند و در این مقطع ماه و ستاره بدون هیچ مشکلی در کنار هم دویدند. نتیجه بازی اما جالب تر بود. خانم سخنران گفت این سالن تمثیلی از جامعه ی تنگ و بسته ما است. ستاره زنان هستند و ماه مردان. زنانی که می خواهند بدوند به خاطر سرعت کم مردان در پذیرش برابری زن و مرد، همچنین بسته بودن جامعه با مشکل مواجه می شوند و سرعتشان گرفته می شود.  دویدن زمانی ممکن می شود که هر دو گروه با سرعت حرکت کنند. بنابراین برای مقابله با خشونت علیه زنان و یا هرنوع خشونتی که در کشوری رخ می دهد دانش، آگاهی و حمایت، زنان و مردان آن جامعه مورد نیاز است تا با تحمل سختی ها و بردباری در برابر حوادث پیش رو، بتوان به نتیجه مورد نظر رسید.  

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد

دوشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 0:5  توسط پاكسيما   | 

 
پسری که در عکس ها مخفی بود

 

هفته گذشته نمایشگاه عکسی در دانشگاه برپا شد که عکس های آن به کارگران ساختمانی و شهری هند مربوط می شد. این نمایشگاه از این جهت جالب بود که به موضوع خاصی اشاره می کرد؛ موضوعی که بارها شاهد آن بودم و همیشه برایم سوال برانگیز بود. در طول این چند سال، هر زمان قرار بود پیاده روی خیابانی سنگ فرش، پلی ساخته و یا حتی ساختمانی در دست ترمیم و مرمت شود؛ سر و کله کارگران هندی هم آنجا پیدا می شد و چادرهایی نزدیک محل کار خود برپا می کردند. هر چند چنین چیزی شاید عادی باشد اما آن نکته ای که آنها را متمایز می کرد کار خانوادگی این کارگران بود. زن ، شوهر و بچه با هم کار می کردند و در میانشان افراد معلول، زن باردار و یا پیرمرد و پیر زن هم دیده می شد. آنها در همان چادرها، چه در سرمای زمستان و چه در گرمای تابستان، تا پایان کار در کنار هم زندگی می کردند. سومیتا یکی از دانشجویان مددکاری اجتماعی در این باره می گوید:" آنها افراد فقیری هستند که خانوادگی از روستا و مناطق محروم به شهرها می آیند تا کار کنند و درآمدی داشته باشند." کارهای سنگین را مثل گود کردن زمین و یا خراب کردن دیوار، مردها انجام می دهند. زنان هم فرغون های پر شده از خاک را به سوی دیگر می برند و بچه هایشان نیز همان دور و بر باهم بازی می کنند. بچه های کوچک در کنار مادر و پدر روی زمین می نشینند، بزرگتر ها مراقب کوچک تر ها هستند و آنهایی که می توانند به پدر و مادر خود کمک می کنند.
در مسیر دانشگاه هر روز گروهی از این کارگران را می دیدم. دخترکی 10- 12 ساله مشغول چوب جمع کردن برای روشن کردن اجاق بود. کمی آنطرفتر صدای بازی بچه های کوچکتر به گوش می رسید. زنان و مردان نیز مشغول کار بودند. دورتر از آنان اما،‌ پسر بچه ای 4-5 ساله روی زمین تنها نشسته بود و با چشمانی بی فروغ به روبرویش نگاه می کرد. خوشبختانه شکلاتی همراهم بود. آن را نزدیک پسرک روی سنگی گذاشتم. همیشه در این مواقع بچه های به سوی شکلات و یا شیرینی هجوم می آورند. ولی فقط نگاهم کرد و با بی میلی به شکلات که کاغذی بنفش داشت چشم دوخت. شکلات را نزدیک تر بردم. نگاهم کرد. راه افتادم و هر چند قدم یکبار برمی گشتم تا ببینم آن را برمی دارد یا نه؟ از او دور شده بودم که دیدم دستش را دراز کرد و شکلات را برداشت. فردای آن روز تعداد بیشتری شکلات بردم تا اگر بچه های دیگر اطرافش بودند به آنها نیز شکلات بدهم. اما پسرک، اینبار هم تنها بود و بسیار نامرتب تر از قبل. صورتش کاملا سیاه و آب بینی اش آویزان بود و با همان نگاه بی رمق مرا تماشا می کرد. احساس عجیبی داشتم و نمی دانستم در مقابلش باید چه رفتاری داشته باشم. روزهای بعد همین ماجرا تکرار شد. فکر کردم شاید مریض است و برای همین کسی با او بازی نمی کند. چند روزی گذشت. دیگر مرا می شناخت، اما شکلات را وقتی برمی داشت که از او دور شده بودم. یک روز که باران می آمد، کارگران کار را تعطیل کرده بودند و رفته بودند توی چادرهای برزنتی آبی شان. پسرک را دیدم که مرا از پس سوراخ بزرگی که روی چادر بود با نگاهش تعقیب می کند. برایش دست تکان دادم. پاسخی نداد و به جای او مادر جوانش به من لبخند زد. آخرین بار که او را دیدم برعکس همیشه شکلاتش را حتی زمانی که دور شدم بر نداشت و به جای او دخترکی که موهای ژولیده ای داشت به سوی شکلات دوید و آن را برداشت. پسرک همانطور روی زمین نشسته بود و به دخترک که شکلات را شادمانه در دهانش می گذاشت توجهی نداشت. فقط به من نگاه می کرد که دورتر ایستاده بودم و او را تماشا می کردم.
کارگران از آنجا رفتند. هر وقت از آن خیابان می گذرم چهره پسربچه را به یاد می آورم؛ چهره محو او در عکس های نمایشگاه نیز دیده می شود. شاید کسی نداند در ذهن آن بچه و آن پیرترها چه می گذرد، و شاید برای خیلی از آنها مهم ترین مساله داشتن کار و دریافتی حقوقی ناچیز در پایان کار باشد. اما گمان نمی کنم حتی یکی از آنها به این نمایشگاه بیاید و عکس خود را ببیند؛ و نمی دانم اگر آمد و دید چه فکری می کند و چه احساسی خواهد داشت؟

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد

دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 2:3  توسط پاكسيما   | 

 

عشق، مرزی نمی شناسد

افرادی که هند را می بینند به دو دسته کلی تقسیم می شوند. یا از هند متنفرند و یا شیفته و شیدای آن هستند. فرانچسکا دختر ایتالیایی مطمئنا جزو دسته دوم است. او بعد از اتمام درسش در مقطع فوق لیسانس جامعه شناسی، در سازمان های غیردولتی زنان (NGO) مشغول به کار شد. به مناطق محروم، روستاها و شهرهای دور و کوچک، سر می زد تا به زنان آن منطقه کمک کند. زنانی که از هیچ حقوقی برخوردار نبودند و با همان باورهای قدیم گذران عمر می کنند. ولی او همیشه مشکلات در هند را به جان می خرید؛ تا اینکه خبر ازدواجش را به ما داد، آنهم با یک پسر سیک (سردار). خوشحال و متعجب بودیم. خودش گفت:" بالاخره بعد از چهارسال آشنایی با سیمران و علاقمند بودن به یکدیگر و از طرفی اقامت در هند تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم." هندی ها برای ازدواج معمولا در مذهب و کاست خود ازدواج می کنند و خارج شدن از کاست یعنی طرد شدن برای همیشه، اما ازدواج سه روزه و مجلل فرانچسکا نشان داد که این روزها هندی ها نیز تغییر کرده اند. برای برپایی عروسی بین یک دختر خارجی و پسر هندی غیر از پذیرفتن از سوی خانواده و کاست، از آنجا که پدر سیمران ارتشی بود برای حفظ موقعیت امنیتی، باید از ارتش و دولت نیز اجازه رسمی دریافت می کرد. عروسی در یکی از باغ های متعلق به ارتش برگزار شد و سه روز ادامه داشت. شب اول که مهمانی خوش آمد گویی به میهمانان بود و تفاوت عمده ای با گذشته در آن دیده می شد. در شکل سنتی آن زنان دور هم جمع می شدند و با ساز و آواز های محلی سعی داشتند فضا را شاد کنند و به عروس تازه وارد خوش آمد بگویند. بعد از آن زنی کوزه به سر که چراغی بر روی آن روشن بود به همراه آواز و سرور زنان دیگر از خانه بیرون می آمد و به همه خوش آمد می گفت چون در آن زمان ها الکتریسیته و برقی وجود نداشت و امروزه با تمامی امکانات، همچنان سعی می کنند آن رسوم را به شکل نمایشی نشان دهند. بعد از آن مهمانی رسما آغاز می شد. فرانچسکا لهنگا (بلوز و دامنی بلند) فیروزه ای رنگ بر تن داشت و به همراه سیمران به مهمانان خوش آمد می گفت. روز دوم که به مهندی (یا همان حنابندان خودمان)، معروف است؛ بیشتر افراد نزدیک به عروس و داماد دعوت می شوند و از بعد از ناهار تا غروب خورشید ادامه دارد. عروس و داماد زیر پارچه ای قرمز رنگ که توسط دو نفر نگه داشته می شود، می نشینند و تمامی مهمانان دستان خود را، در ظرف پر از حنا می کنند و آن را اول بر روی پا، زانو، دست، صورت و سر عروس و داماد می کشند. بعد از این کار عروس و داماد که سرتا پا حنایی شدند. به حمام می روند و با لباس هایی زیبا به میهمانان می پیوندند. فلسفه این کار روشنی و پاک شدن آنان از هر گونه بدی و پلیدی است. سپس تمامی مهمانان روی دست یا پایشان حنا نقاشی می کنند. اما حنای عروس باید منحصر به فرد باشد. فرانچسکا هر دو طرف دستانش و روی پایش را به طور کامل مهندی گذاشت. غیر از این داماد نیز چون به مذهب سیک تعلق داشت. سردار قرمز رنگ خود را با کمک پدرش بر سر بست. در روز سوم و آخر، که از ساعت 11 صبح برگزار می شد و تا بعد از ناهار ادامه داشت، عروس در گوردوارا (معبد متعلق به افراد سیک) با کورتا و شلواری که معمولا به رنگ قرمز تیره است، النگوهای زرشکی رنگ، که از مچ تا آرنج بر دست دارد (و باید آنان را به مدت 40 روز همراه خود داشته باشد) منتظر داماد می نشیند. داماد نیز با ساز و دهل از خانه اش بیرون می آید و صورت خود را با مروارید های آویزانی که به سردارش وصل کرده است می پوشاند و سوار بر اسب یا درشکه می شود تا به گوردوارا برسد. برای ورود به گوردوارا باید تمامی موها پوشیده باشد و برای همین مردهایی که سردار ندارند ، دستمال به سر می بندند و زن ها نیز شال بر سر می کنند. مراسم در گوردوارا حدود یک ساعت طول کشید. دعایی خوانده می شد و عروس و داماد چهار بار دور آن مکان مقدس می چرخیدند، که داماد جلو حرکت می کرد و عروس شال داماد را در دست نگه می داشت و در پی او می رفت. در دور آخر همه حضار گل های رز پر پر شده  را که از قبل به آنان داده بودند، بر روی سر عروس و داماد می ریختند. بعد از آن عروس و داماد بیرون می آیند و مهمانی ناهار برپا می شود. عروس نیز زنگوله های بلند و طلایی را که در دست داشت بر روی سر دختران دم بخت، بهم می زد تا هر چه زودتر همسر ایده آل خود را پیدا کنند. مهمانان هر کدام هدیه ای در دست داشتند که بعد از تحویل هدیه، عکس یادگاری هم می انداختند و بعد از ناهار، عروسی رسما به پایان می رسید. ما نیز آرزوی خوشبختی این زوج، را داشتیم. 

 

چاپ شده در روزنامه اعتماد

یکشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸


 در همین صفحه نگاه کنید به :
یادداشت های  "کشور هفتاد و دو ملت"در روزنامه اعتماد

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 19:13  توسط پاكسيما   |