<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پاكسيما</title>
<link>http://paxima.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 20:34:32 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://paxima.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=5 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;ماه و ستاره هایی که با هم دویدند&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.instablogsimages.com/images/2009/10/06/20070912232856manosunidas_nMMIf_6943.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;مطابق آماری که هر سال در هندوستان ارائه می شود ، هر 30 دقيقه يك زن مورد تجاوز قرار مي گيرد و در هر 75 دقيقه نيز يك زن كشته مي شود. غیر از این در مقایسه با 10 تا 15 سال گذشته، می توان شاهد بود که خشونت علیه زنان در هندوستان افزایش يافته است. بدین صورت که در هر 29 دقيقه، يك مورد تجاوز به عنف و هر 9 دقيقه ، خشونت از سوي شوهر و يا بستگان ، عليه زن رخ مي دهد. بنابراین می توان به این نتیجه رسید که هندوستان یکی از کشورهایی است که آمار خشونت علیه زنان در آن بالاست. در هندوستان قواعد سخت و عجيبي برای زنان حاكم است. تعداد زناني كه به دليل نياوردن جهيزيه كافي به منزل همسر خود مورد آزار و اذیت قرار می گیرند کم نیستند. با نگاهی به گذشته ای نه چندان دور می توان به یاد آورد که زنان همراه با شوهران مرده خود، زنده سوزانده می شدند. هر چند این روزها انجام چنین عملی بعید به نظر می رسد. اما شاید بتوان یکی از مهم ترین دلایل نفی چنین آدابی را مدیون فعالیت های فرهنگی و اجتماعی تشکل های غیردولتی  (NGO) زنان در سال های متوالی دانست. به خصوص که این روزها تشکل های غیردولتی هندی با حمایت های داخلی و خارجی، در هر زمینه ای برای آگاهی یافتن مردم و حمایت از حقوق آنان دست به فعالیت می زنند. تشکل غیردولتی &quot;ماوا&quot; (MAVAA) یکی از آنها است که با هدف آموزش دادن به مردان، برای مبارزه با خشونت علیه زنان به وجود آمده است و به مردان یاد می دهد که چگونه قدرت را با زنان زندگی شان تقسیم کنند و رفتاری برابر با آنها داشته باشند. این گروه معتقدند که برای جلوگیری از خشونت علیه زنان، باید مردان و زنان در کنار هم به آگاهی دست یابند و آموزش ببینند. از این رو چنین فعالیت هایی را در هندوستان &lt;I&gt;جنبش های مردان فمینیست علیه خشونت زنان&lt;/I&gt; مي‌گويند. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;همگی این مسايل سبب شد در کارگاهي به نام &quot;حساسیت زدایی جنسیتی&quot; شرکت کنم که از سوی دانشکده علوم اجتماعی برپا شده بود. در کنار سخنرانی ها و آمار ارائه شده، نحوه اجرای مباحث جدی، بسيار جالب بود که همراه با بازی و تفریح به دانشجویان دختر و پسر و اساتید ارائه داده می شد. درست در ساعات میانه کارگاه، یکی از سخنرانان مطالب جمع آوری شده اش را در قالبی متفاوت ارائه داد. او تمامی حضار را به دو گروه ماه و ستاره تقسیم کرد و از گروه ستاره خواست که در سالن بدوند و گروه ماه آرام به راه خود ادامه دهند. بعضی از افراد که در گروه ستاره بودند قصد داشتند بدوند ولی سرعت کم افراد ماه و کوچکی سالن، مانع دويدنشان می شد. خانم سخنران سپس از هر دو گروه خواست که با هم بدوند و در این مقطع ماه و ستاره بدون هیچ مشکلی در کنار هم دویدند. نتیجه بازی اما جالب تر بود. خانم سخنران گفت این سالن تمثیلی از جامعه ی تنگ و بسته ما است. ستاره زنان هستند و ماه مردان. زنانی که می خواهند بدوند به خاطر سرعت کم مردان در پذیرش برابری زن و مرد، همچنین بسته بودن جامعه با مشکل مواجه می شوند و سرعتشان گرفته می شود.  دویدن زمانی ممکن می شود که هر دو گروه با سرعت حرکت کنند. بنابراین برای مقابله با خشونت علیه زنان و یا هرنوع خشونتی که در کشوری رخ می دهد دانش، آگاهی و حمایت، زنان و مردان آن جامعه مورد نیاز است تا با تحمل سختی ها و بردباری در برابر حوادث پیش رو، بتوان به نتیجه مورد نظر رسید.  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;FONT size=4 face=Verdana&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چاپ شده در &lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-08-18/260.htm#164954&quot; target=_blank&gt;روزنامه اعتماد&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-06-23/260.htm#158997&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دوشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۸&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; در همین صفحه نگاه کنید به :&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;&lt;EM&gt;یادداشت های  &quot;کشور هفتاد و دو ملت&quot;&lt;/EM&gt;در &lt;STRONG&gt;روزنامه اعتماد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2 face=Tahoma&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 20:34:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paxima&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>paxima</dc:creator>
<guid>http://paxima.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://paxima.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=5 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پسری که در عکس ها مخفی بود&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://img2.allposters.com/images/APPOD/personaluse2_6433605-FB.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;هفته گذشته نمایشگاه عکسی در دانشگاه برپا شد که عکس های آن به کارگران ساختمانی و شهری هند مربوط می شد. این نمایشگاه از این جهت جالب بود که به موضوع خاصی اشاره می کرد؛ موضوعی که بارها شاهد آن بودم و همیشه برایم سوال برانگیز بود. در طول این چند سال، هر زمان قرار بود پیاده روی خیابانی سنگ فرش، پلی ساخته و یا حتی ساختمانی در دست ترمیم و مرمت شود؛ سر و کله کارگران هندی هم آنجا پیدا می شد و چادرهایی نزدیک محل کار خود برپا می کردند. هر چند چنین چیزی شاید عادی باشد اما آن نکته ای که آنها را متمایز می کرد کار خانوادگی این کارگران بود. زن ، شوهر و بچه با هم کار می کردند و در میانشان افراد معلول، زن باردار و یا پیرمرد و پیر زن هم دیده می شد. آنها در همان چادرها، چه در سرمای زمستان و چه در گرمای تابستان، تا پایان کار در کنار هم زندگی می کردند. سومیتا یکی از دانشجویان مددکاری اجتماعی در این باره می گوید:&quot; آنها افراد فقیری هستند که خانوادگی از روستا و مناطق محروم به شهرها می آیند تا کار کنند و درآمدی داشته باشند.&quot; کارهای سنگین را مثل گود کردن زمین و یا خراب کردن دیوار، مردها انجام می دهند. زنان هم فرغون های پر شده از خاک را به سوی دیگر می برند و بچه هایشان نیز همان دور و بر باهم بازی می کنند. بچه های کوچک در کنار مادر و پدر روی زمین می نشینند، بزرگتر ها مراقب کوچک تر ها هستند و آنهایی که می توانند به پدر و مادر خود کمک می کنند. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در مسیر دانشگاه هر روز گروهی از این کارگران را می دیدم. دخترکی 10- 12 ساله مشغول چوب جمع کردن برای روشن کردن اجاق بود. کمی آنطرفتر صدای بازی بچه های کوچکتر به گوش می رسید. زنان و مردان نیز مشغول کار بودند. دورتر از آنان اما،‌ پسر بچه ای 4-5 ساله روی زمین تنها نشسته بود و با چشمانی بی فروغ به روبرویش نگاه می کرد. خوشبختانه شکلاتی همراهم بود. آن را نزدیک پسرک روی سنگی گذاشتم. همیشه در این مواقع بچه های به سوی شکلات و یا شیرینی هجوم می آورند. ولی فقط نگاهم کرد و با بی میلی به شکلات که کاغذی بنفش داشت چشم دوخت. شکلات را نزدیک تر بردم. نگاهم کرد. راه افتادم و هر چند قدم یکبار برمی گشتم تا ببینم آن را برمی دارد یا نه؟ از او دور شده بودم که دیدم دستش را دراز کرد و شکلات را برداشت. فردای آن روز تعداد بیشتری شکلات بردم تا اگر بچه های دیگر اطرافش بودند به آنها نیز شکلات بدهم. اما پسرک، اینبار هم تنها بود و بسیار نامرتب تر از قبل. صورتش کاملا سیاه و آب بینی اش آویزان بود و با همان نگاه بی رمق مرا تماشا می کرد. احساس عجیبی داشتم و نمی دانستم در مقابلش باید چه رفتاری داشته باشم. روزهای بعد همین ماجرا تکرار شد. فکر کردم شاید مریض است و برای همین کسی با او بازی نمی کند. چند روزی گذشت. دیگر مرا می شناخت، اما شکلات را وقتی برمی داشت که از او دور شده بودم. یک روز که باران می آمد، کارگران کار را تعطیل کرده بودند و رفته بودند توی چادرهای برزنتی آبی شان. پسرک را دیدم که مرا از پس سوراخ بزرگی که روی چادر بود با نگاهش تعقیب می کند. برایش دست تکان دادم. پاسخی نداد و به جای او مادر جوانش به من لبخند زد. آخرین بار که او را دیدم برعکس همیشه شکلاتش را حتی زمانی که دور شدم بر نداشت و به جای او دخترکی که موهای ژولیده ای داشت به سوی شکلات دوید و آن را برداشت. پسرک همانطور روی زمین نشسته بود و به دخترک که شکلات را شادمانه در دهانش می گذاشت توجهی نداشت. فقط به من نگاه می کرد که دورتر ایستاده بودم و او را تماشا می کردم.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;کارگران از آنجا رفتند. هر وقت از آن خیابان می گذرم چهره پسربچه را به یاد می آورم؛ چهره محو او در عکس های نمایشگاه نیز دیده می شود. شاید کسی نداند در ذهن آن بچه و آن پیرترها چه می گذرد، و شاید برای خیلی از آنها مهم ترین مساله داشتن کار و دریافتی حقوقی ناچیز در پایان کار باشد. اما گمان نمی کنم حتی یکی از آنها به این نمایشگاه بیاید و عکس خود را ببیند؛ و نمی دانم اگر آمد و دید چه فکری می کند و چه احساسی خواهد داشت؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=Verdana&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;FONT size=4 face=Verdana&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چاپ شده در &lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-08-11/260.htm#164208&quot; target=_blank&gt;روزنامه اعتماد&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-06-23/260.htm#158997&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; در همین صفحه نگاه کنید به :&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;&lt;EM&gt;یادداشت های  &quot;کشور هفتاد و دو ملت&quot;&lt;/EM&gt;در &lt;STRONG&gt;روزنامه اعتماد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 22:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paxima&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>paxima</dc:creator>
<guid>http://paxima.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://paxima.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;عشق، مرزی نمی شناسد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://inlinethumb60.webshots.com/23419/2727476100096486888S425x425Q85.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;افرادی که هند را می بینند به دو دسته کلی تقسیم می شوند. یا از هند متنفرند و یا شیفته و شیدای آن هستند. فرانچسکا دختر ایتالیایی مطمئنا جزو دسته دوم است. او بعد از اتمام درسش در مقطع فوق لیسانس جامعه شناسی، در سازمان های غیردولتی زنان (NGO) مشغول به کار شد. به مناطق محروم، روستاها و شهرهای دور و کوچک، سر می زد تا به زنان آن منطقه کمک کند. زنانی که از هیچ حقوقی برخوردار نبودند و با همان باورهای قدیم گذران عمر می کنند. ولی او همیشه مشکلات در هند را به جان می خرید؛ تا اینکه خبر ازدواجش را به ما داد، آنهم با یک پسر سیک (سردار). خوشحال و متعجب بودیم. خودش گفت:&quot; بالاخره بعد از چهارسال آشنایی با سیمران و علاقمند بودن به یکدیگر و از طرفی اقامت در هند تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم.&quot; هندی ها برای ازدواج معمولا در مذهب و کاست خود ازدواج می کنند و خارج شدن از کاست یعنی طرد شدن برای همیشه، اما ازدواج سه روزه و مجلل فرانچسکا نشان داد که این روزها هندی ها نیز تغییر کرده اند. برای برپایی عروسی بین یک دختر خارجی و پسر هندی غیر از پذیرفتن از سوی خانواده و کاست، از آنجا که پدر سیمران ارتشی بود برای حفظ موقعیت امنیتی، باید از ارتش و دولت نیز اجازه رسمی دریافت می کرد. عروسی در یکی از باغ های متعلق به ارتش برگزار شد و سه روز ادامه داشت. شب اول که مهمانی خوش آمد گویی به میهمانان بود و تفاوت عمده ای با گذشته در آن دیده می شد. در شکل سنتی آن زنان دور هم جمع می شدند و با ساز و آواز های محلی سعی داشتند فضا را شاد کنند و به عروس تازه وارد خوش آمد بگویند. بعد از آن زنی کوزه به سر که چراغی بر روی آن روشن بود به همراه آواز و سرور زنان دیگر از خانه بیرون می آمد و به همه خوش آمد می گفت چون در آن زمان ها الکتریسیته و برقی وجود نداشت و امروزه با تمامی امکانات، همچنان سعی می کنند آن رسوم را به شکل نمایشی نشان دهند. بعد از آن مهمانی رسما آغاز می شد. فرانچسکا لهنگا (بلوز و دامنی بلند) فیروزه ای رنگ بر تن داشت و به همراه سیمران به مهمانان خوش آمد می گفت. روز دوم که به مهندی (یا همان حنابندان خودمان)، معروف است؛ بیشتر افراد نزدیک به عروس و داماد دعوت می شوند و از بعد از ناهار تا غروب خورشید ادامه دارد. عروس و داماد زیر پارچه ای قرمز رنگ که توسط دو نفر نگه داشته می شود، می نشینند و تمامی مهمانان دستان خود را، در ظرف پر از حنا می کنند و آن را اول بر روی پا، زانو، دست، صورت و سر عروس و داماد می کشند. بعد از این کار عروس و داماد که سرتا پا حنایی شدند. به حمام می روند و با لباس هایی زیبا به میهمانان می پیوندند. فلسفه این کار روشنی و پاک شدن آنان از هر گونه بدی و پلیدی است. سپس تمامی مهمانان روی دست یا پایشان حنا نقاشی می کنند. اما حنای عروس باید منحصر به فرد باشد. فرانچسکا هر دو طرف دستانش و روی پایش را به طور کامل مهندی گذاشت. غیر از این داماد نیز چون به مذهب سیک تعلق داشت. سردار قرمز رنگ خود را با کمک پدرش بر سر بست. در روز سوم و آخر، که از ساعت 11 صبح برگزار می شد و تا بعد از ناهار ادامه داشت، عروس در گوردوارا (معبد متعلق به افراد سیک) با کورتا و شلواری که معمولا به رنگ قرمز تیره است، النگوهای زرشکی رنگ، که از مچ تا آرنج بر دست دارد (و باید آنان را به مدت 40 روز همراه خود داشته باشد) منتظر داماد می نشیند. داماد نیز با ساز و دهل از خانه اش بیرون می آید و صورت خود را با مروارید های آویزانی که به سردارش وصل کرده است می پوشاند و سوار بر اسب یا درشکه می شود تا به گوردوارا برسد. برای ورود به گوردوارا باید تمامی موها پوشیده باشد و برای همین مردهایی که سردار ندارند ، دستمال به سر می بندند و زن ها نیز شال بر سر می کنند. مراسم در گوردوارا حدود یک ساعت طول کشید. دعایی خوانده می شد و عروس و داماد چهار بار دور آن مکان مقدس می چرخیدند، که داماد جلو حرکت می کرد و عروس شال داماد را در دست نگه می داشت و در پی او می رفت. در دور آخر همه حضار گل های رز پر پر شده  را که از قبل به آنان داده بودند، بر روی سر عروس و داماد می ریختند. بعد از آن عروس و داماد بیرون می آیند و مهمانی ناهار برپا می شود. عروس نیز زنگوله های بلند و طلایی را که در دست داشت بر روی سر دختران دم بخت، بهم می زد تا هر چه زودتر همسر ایده آل خود را پیدا کنند. مهمانان هر کدام هدیه ای در دست داشتند که بعد از تحویل هدیه، عکس یادگاری هم می انداختند و بعد از ناهار، عروسی رسما به پایان می رسید. ما نیز آرزوی خوشبختی این زوج، را داشتیم.  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=Verdana&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چاپ شده در &lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-08-04/260.htm&quot; target=_blank&gt;روزنامه اعتماد&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-06-23/260.htm#158997&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;یکشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; در همین صفحه نگاه کنید به :&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;&lt;EM&gt;یادداشت های  &quot;کشور هفتاد و دو ملت&quot;&lt;/EM&gt;در &lt;STRONG&gt;روزنامه اعتماد&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 15:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paxima&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>paxima</dc:creator>
<guid>http://paxima.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://paxima.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=5&gt;شمعی هایی برای روزهای غربت&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://pro.corbis.com/images/42-17441178.jpg?size=572&amp;uid=2b3feb75-bffb-4365-95b2-b4687fdfbb32&amp;uniqID=be5bd77f-4b12-4a7a-8da3-e946df48afa6&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;مطابق با تقویم قمری امسال 24 مهر ماه (16 اکتبر) «ديوالى» (Diwali) بزرگترين جشن هندوها برپا مى شود. این روزها خانه ی هندی ها با چراغ های رنگین آذین بندی شده است. مغازه دارها بدون استثناء بساط فروش خود را به خیابان منقل کرده اند و برعکس همیشه که ساعت 9 شب همه جا تعطیل می شود ، تا 11 شب همه جا روشن و پر نور است. آجیل و شیرینی، بسته های کادو شده، شمع های رنگی به همراه جاشمعی های روغنی سفالی و فلزی، انواع و اقسام لوازم آتش بازی و چراغ های رنگارنگ در بازار به چشم می خورند. بعضی از مغازه دارها اجناسشان را حراج کردند. همه چیز شور و هیجان خاصی دارد. اما کمی آنطرف تر می توانستی راننده ریکشاهایی را ببینی که تماشاگر مردم هستند و مسافری را انتظار می کشند تا او را با بسته های رنگی کادو شده سوار کنند و با رکاب زدن دوچرخه اش به مقصد برسانند. می دانستم آنها هم دیوالی را جشن می گیرند. در این روز همین راننده ریکشاها که گوشه خیابان زندگی می کنند، برای خودشان چاپاتی می پزند و توی قابلمه ای که سیاه شده آب جوش می آوردند؛ همگی به روستا برمی گردند تا پیش خانواده شان باشند. روز دیوالی غیر از شمع روشن کردن و آتش بازی، همه به یکدیگر هدیه می دهند. آنها هم حتما با هدیه و یا شیرینی، به خانه می روند. اما جنس هدیه هایشان نمی تواند از کالاهای رنگی و لوکسی باشد که در مغازه ها به فروش می رسد. یکی از این راننده ها را از نزدیک می شناسم. سر کوچه ما ایستگاه دارد و هر روز صبح، زن و بچه اش را با ریکشا از روستایی نزدیک که محل زندگی شان است به شهر می آورد، تا بچه هایش (مونیکا و آنکیتا) را به مدرسه ایی خوب بفرستد. سکویی چوبی هم سر کوچه درست کرده که بچه ها بعد از تعطیلی مدرسه روی آن می نشینند و مشق می نویسند. خودش از صبح تا غروب با رکاب زدن مسافر می برد. زنش خانه های همان اطراف را تمیز می کند. شب ها نیز دربان مغازه ی اسباب بازی فروشی بزرگی است. دربانی در هند، شغلی است برای خودش؛ شاید به خاطر مازاد بودن و یا ارزانی نیروی کار است که فردی یونیفرم پوش در را برای مشتری ها باز و بسته می کند! یک روز به طور اتفاقی او را آنجا دیدم. با لبخند سلامی داد، و من به این فکر می کردم که چند بار تا به حال آرزو کرده تا بتواند از این عروسک ها برای بچه هایش بگیرد و نمی تواند؟ در شلوغی جمعیت حرکت می کنم. باید از میان جمعیت آهسته و قدم به قدم جلو بروم. می خواستم هدیه ای بگیرم. انگار ناخواسته به شور و شوق این روزهای مردم پیوسته بودم. به این هیاهو نگاه می کنم. به شادی مردم و به غربت خودم که در این سرزمین چه می کنم؟ به غم پنهان درونم، به دوستانم که همه به بهانه ای رفتند. یکی از آنها می گفت:&quot;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;رفقای ما یکی یکی رفتند. دوستی هم یه جور سرمایه گذاری ست. با این حساب ما همه چیزمونو باختیم.&quot; به این فکر می کنم که چرا خنده و شادی از چهره مردم کشورم دور است؟ و چرا با چگونه شاد بودن بیگانه ایم؟ خیلی خوب می دانستم این راننده ریکشا با روشن کردن شمعی در خانه اش، یا روشن کردن آتشی و هدیه ای کوچک که به بچه هایش می دهد، با دلی خوش به استقبال فستیوال شمع و سال جدید هندی می رود. آنان را در آغوش می گیرد و می گوید: &quot;دیوالی مبارک.&quot; اما به راستی چه چیز می توانست در این سرزمین مرا شاد کند؟ نمی دانم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;EM&gt;برای اطلاعات بیشتر در مورد دیوالی به اینجا مراجعه کنید:&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4 face=Verdana&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.paxima3.blogfa.com/post-9.aspx&quot; target=_blank&gt;فستیوال شمع ها در دهلی&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0033cc size=4 face=Verdana&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چاپ شده در &lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-07-26/332.htm#162610&quot; target=_blank&gt;روزنامه اعتماد&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-06-23/260.htm#158997&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;یکشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۸&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; در همین صفحه نگاه کنید به :&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;&lt;EM&gt;یادداشت های  &quot;کشور هفتاد و دو ملت&quot;&lt;/EM&gt;در &lt;STRONG&gt;روزنامه اعتماد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 23:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paxima&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>paxima</dc:creator>
<guid>http://paxima.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://paxima.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=5 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;FONT size=5 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;روزه برای همسر&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.hindustantimes.com/Images/2008/10/6fb1f486-54e7-43bb-9c2d-9a1b0ad94facHiRes.JPG&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;
&lt;TABLE style=&quot;TABLE-LAYOUT: fixed&quot; id=NewsItem border=0 cellSpacing=1 cellPadding=1 width=&quot;100%&quot;&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma; FONT-SIZE: 9pt&quot; dir=rtl align=right&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;وقتي مغازه ها شلوغ مي شود و هر کسي چيزي مي خرد و زن ها رديفي روي صندلي هاي کوتاه حصيري مي نشينند و روي دست هايشان مهندي (حنا) نقاشي مي کنند، حتماً فستيوال يا جشني در پيش است. اين روزها اما غير از مغازه ها، جواهرفروشي ها هم شلوغ هستند. زنان در جنب و جوش بيشتري اند و خودشان را براي اين جشن که معمولاً در اواخر اکتبر برپا مي شود، آماده مي کنند. در اين روز زناني که ازدواج کرده اند براي سلامتي، طول عمر و ماندگاري همسران شان پيش از طلوع خورشيد بيدار مي شوند و تا غروب خورشيد و ديدن ماه چيزي نمي خورند و به مدت يک روز، روزه مي گيرند. در طول روز دعاي پوجا (دعاي هندي ها) مي خوانند، حنا روي دست نقاشي مي کنند، لباس قرمز (رنگ معمول عروس) مي پوشند، آرايش مي کنند و زيورآلات به خود مي آويزند. اگر تازه عروس باشند همانند روز عروسي خود را درست مي کنند و اگر سني از آنان گذشته باشد به همان لباس قرمز و آرايش اکتفا مي کنند.&lt;BR&gt;براي همين در اين روز اگر بيرون بروي زنان قرمزپوش را زياد مي بيني. يکي از استادان دانشگاه معتقد است نسل جديد همانند قبل از روي اجبار و اعتقاد خالص به اين مساله روزه نمي گيرد؛ «زيرا در گذشته اگر زني بيوه مي شد هيچ حقوقي نداشت و از نظر اقتصادي سربار خانواده شوهر محسوب مي شد. براي همين او را به خانه هاي مخصوص بيوه ها مي فرستادند. زنان بيوه بايد لباس سفيد (نشانه عزاداري) مي پوشيدند، موهاي سر خود را مي تراشيدند تا هيچ زيبايي نداشته باشد و مبادا دل مردي را به دست آورد و تا آخر عمر نيز ديگر نمي توانستند ازدواج کنند.» چيزهايي را که شري مي گفت در فيلم آب (Water) ديده بودم. او در ادامه گفت؛ اما اين روزها دختران به دانشگاه مي روند، کار مي کنند و درآمد اقتصادي هم دارند. با لبخند شيطنت آميزي مي گويند اگر شوهرشان از دنيا نرود ممکن است طلاق بگيرند،پس اگر در اين روز، روزه مي گيرند بيشتر براي عمل کردن به سنت است و حتي زناني هستند مانند مادر من که هيچ وقت زير بار اين کار نرفت. با اين تفاوت که مادر من به نسل گذشته تعلق داشت و کار او در نوع خود سنت شکني محسوب مي شد. شري مي گويد حتي در اين دوران زنان بيوه در روستا و مناطق محروم همچنان حقوقي ندارند و در شهرها و دنياي مدرن نيز بعضي اوقات نمي توان از اين کار فرار کرد چون مادرشوهر از عروس تقاضا مي کند براي سلامتي پسرش روزه بگيرد و عروس هم براي محکم نگه داشتن پايه هاي زندگي خود اين کار را انجام مي دهد زيرا از اقتدار مادرشوهر در زندگي اش خبر دارد. اما ماجرا به اينجا ختم نمي شود و مردها هم اين روزها تغيير کرده اند.&lt;BR&gt;بعضي مثل ويکاس به شکل مخفيانه براي همسرش غذا مي برد و مي گويد همين که مادرم فکر کند تو براي من روزه مي گيري کافي است، يا سورين که در اين روز سر کار نمي رود تا در کنار همسرش باشد و هر دو با هم روزه مي گيرند. بعد از غروب آفتاب و باز کردن روزه، زنان از همسران شان هديه مي گيرند که اين روزها بهتر است کمتر از طلا و زيورآلات نباشد، عروس خانواده هم به مادرشوهر هديه مي دهد. شايد براي اينکه پسري به دنيا آورده که الان همسر اوست، هر چه هست شکل اين جشن ها از گذشته تا به امروز به خاطر مدرن و صنعتي شدن جامعه تغييرات فراوان کرده است و گويي بيشتر جنبه شادي، شور و شوق آن مطرح است تا به اين بهانه مردم براي تهيه هديه به خيابان ها بيايند يا زنان را با لباس هاي يکدست قرمز و خاطرات شيرين دوران ازدواج شان دور هم جمع کند. همه اينها چيزي است که به قول آنان گذران عمر را زيبا و شاد مي کند و غير از اين مهر و پيوند زن و شوهر را نيز به يکديگر افزايش مي دهد.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma; FONT-SIZE: 9pt&quot; dir=rtl height=16 align=right&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=4 face=Verdana&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چاپ شده در &lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-07-20/260.htm#162069&quot; target=_blank&gt;روزنامه اعتماد&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-06-23/260.htm#158997&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دو شنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۸&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; در همین صفحه نگاه کنید به :&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;&lt;EM&gt;یادداشت های  &quot;کشور هفتاد و دو ملت&quot;&lt;/EM&gt;در &lt;STRONG&gt;روزنامه اعتماد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 02:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paxima&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>paxima</dc:creator>
<guid>http://paxima.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://paxima.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=5 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;تولد مردی که هند را آزاد کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://files.myopera.com/tavalodino/albums/624501/gandi.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دوم اکتبر 1869 گاندی در خانواده اي متوسط از طبقه بازرگانان متولد شد. او متولد شد تا بعدها به جهانیان نشان دهد که بدون خشونت نیز می توان بر تاریکی و ظلم پیروز شد. پیشتر نام گاندی را شنیده بودم اما زمانی که به هند آمدم او را همه جا می دیدم. از مجسمه ی بزرگی که در یکی از خیابان های اصلی دهلی قرار دارد تا اسکانس هایی که عکس او را در خود پنهان دارند؛ اگر فروشنده ای می خواست مطمئن شود پولی تقلبی نیست آن را زیر نور می گیرفت تا عکس نامرئی گاندی با آن عینک گرد و لبخندش مشخص شود. گاندی امروز نیز در همه خیابان های هند حضور دارد؛ پشت هر ماشینی زیر جمله &quot;لطفا بوق بزنید&quot;، کلامی از او نوشته شده بود، جملات کوتاهی چون: «حقیقت خداوند است» ، «خدا آنقدر بزرگ است که در یک دین جای نمی گیرد»، «ضربه دربرابرضربه و چشم در برابر چشم دنیا را کور می‌سازد»، «من بنا به دلایل زیادی آماده مردن شده‌ام، نه برای کشتن» و غیره. در دانشگاه نیز دانشکده ای وجود دارد به نام مطالعات گاندی. مردم کوچه و بازار نیز از او با گاندی جی (لفظ احترامی در زبان هندی) یاد می کنند. عکسش همه جا هست، بر روی جلد دفتر بچه مدرسه ای ها یا قاب شده بالای سر مدیران اداره و دانشگاه. او همه جا با لباسی سفید، سری بی مو و لبخندی که صورتش را پوشانده دیده می شود. بعضی وقتها چرخ ریسندگی هم جلویش قرار دارد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اما دلیل اینهمه ماندگاری گاندی در چه چیزی بود؟ شاید بتوان گفت عدم خشونتی که در فلسفه فکری گاندی وجود داشت و باعث شد تا کشورش در برابر استعمار قدرتمند انگلیس پیروز شود او را برای همیشه در قلب هندی ها جای داد. هر چند مفهوم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;عدم خشونت &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;(آهیما) و &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;مقاومت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; منفی در تفکر مذهبی هندی تاریخی کهن دارد ودر مضامین دیگر مذهبی از جمله هندو، بودایی، جین، یهودی، مسیحی و اسلامی دیده می‌شود. اما گاندی آنان را با زبان امروز در هم آمیخت و به مردمش هدیه داد. برای نمونه او از تفكر “ساتیاگراها” (پایداری بر حقیقت) سخن می گوید. در نظر گاندی ساتیاگراها و عدم خشونت مستلزم مدارا در همه چیز است و حقیقت یكی است اما هیچ كس همه آن را در اختیار ندارد؛ پس باید به اعتقاد دیگران احترام بگذاریم بی آنكه در عقیده خودمان ضعیف باشیم. او معتقد است حقیقت در قلب هر انسانی است و «آنجاست كه باید حقیقت را جست… ما حق نداریم دیگران را وادار كنیم كه حقیقت را به روش شخصی ما ببینند.» و یا او تفكر “سارودایا” (خوشبختی همگانی) را بنیان گذاری كرد. بر اساس تفكر سارودایا عدم همكاری با قوانین غیرعادلانه باید همراه با همكاری همگانی پیرامون برنامه سازنده ای درباره ی اصلاحات اجتماعی باشد. خود او با كنار گذاشتن شغل وكالت، پوشیدن لباسی ساده از خادی(پارچه محلی هند) و اختصاص همه روزه بخشی از وقت خود به ریسندگی با چرخ نخ ریسی، نمونه ی روشنی از عمل به سارودایا را به نمایش گذاشت؛ عدم همكاری با انگلیسی ها و نپوشیدن لباس ها و پارچه های انگلیسی و مبارزه برای احیاء صنایع روستایی. و در كتاب «هند سواراج»، از استقلال فرد و آزادیش، از عشق به همه انسان ها، احترام به همه مذاهب، مدارا و عدم خشونت در همه حال، سخن گفت و در نهایت به مردم نا امیدش در برابر انگلیسی ها چنین توصیه کرد: «وقتی ناامید می‌شوم بخاطر می‌آورم که در طول تاریخ راه حق و عشق همواره پیروز بوده‌است حکمرانان و قاتل در برهه‌ای شکست ناپذیر جلوه می‌کنند ولی درنهایت همه آنها سقوط کرده‌اند. همیشه به این واقعیت فکر کنید.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=Verdana&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چاپ شده در &lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-07-13/260.htm&quot; target=_blank&gt;روزنامه اعتماد&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-06-23/260.htm#158997&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دو شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; در همین صفحه نگاه کنید به :&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;&lt;EM&gt;یادداشت های  &quot;کشور هفتاد و دو ملت&quot;&lt;/EM&gt;در &lt;STRONG&gt;روزنامه اعتماد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 22:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paxima&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>paxima</dc:creator>
<guid>http://paxima.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://paxima.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=6 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اینجا هند است&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://culture.indian-network.de/grafiken/bureaucracy.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بعضی وقتها، درست موقعی که برای یک امضاء دو سه هفته معطل شدی، و بعد از جمع آوری کل نامه ها از اداره پلیس و تایید پایان نامه و ویزایی که با هزار بدبختی از ایران گرفتی ، در این گرما، عرق ریزان به دانشگاه آمدی و دنبال آخرین کارهایی بودی که هر کدامش هفت خوانی بوده برای خودش، خوشحالی که بالاخره همه چیز تکمیل شده و به خودت می گویی به شادی و سرور مردم در خیابان ها نگاه کن هیچ کس غیر از تو نگران چیزی نیست. با سرخوشی به قسمت دانشجویان خارجی می روی تا نامه ها را تحویل دهی. توی راه اصلا باورت نمی شد برای یک ثبت نام ساده سه ماه است که معطلی، اما از آنجا که می دانی زمان در هند مفهومی ندارد شانه بالا می اندازی.  میز خالی مسئول را که می بینی خستگی برمی گردد به تنت. به ساعت نگاه می کنی، از یک تا 2:30 وقت ناهار است و یک ساعت و نیم باید صبر کنی. اما  قبل از آن روی صندلی زیر پنکه سقفی می نشینی تا کمی خنک شوی که برق ها می رود. عادت کردی، روزی هفت، هشت ساعت برق رفتن یکی از واجبات تابستان است. به حیاط دانشگاه می روی تا در وقت ناهار چیزی بخوری. ساعت 2:30 است و کسی نیامده و به این فکر می کنی که فقط هنگام ناهار است که آنان بسیار وقت شناسن و حتی یک دقیقه بعد از ساعت یک  کاری انجام نمی دهند. مسئول که می آید ورقه ها را یکی یکی می بیند و با هر ورقی که کنار می گذارد نفس راحتی می کشی و با هیجان به ورقه آخر در دست قهوه ای تیره ی زن چاقی که صورتش گرد است و توی تمام انگشتهایش، انگشترهایی از سنگ های مختلف دست کرده نگاه می کنی. یک دستش ناخن های بلند دارد با لاک های قهوه ای رنگ و رو رفته و دست دیگر با ناخن های کوتاه و بدون لاک. دلیلش را می دانستی چون با دست بی لاک و ناخن یا غذا می خورند و یا غذا درست می کنند. زن سرش را بالا می آورد و نامه آخر را روی میز می اندازد. اشتباه تایپی در اسم و حتی عنوان پایان نامه وجود داشت و درست کردن آن یعنی روز از نو، روزی از نو. آنجا است که صدای آواز، شادی و بی خیالی مردم خیابان  را نه می بینی و نه نمی شنوی. اهمیت ندادن به زمان تو را به نقطه جوش می رساند. می خواهی داد  بکشی. اما نمی توانی تو اینجا غریبه ای. تو در جای دیگر هستی با مردمی دیگر. اصلا برای چه آمده بودی؟ مگر در کشور خودت نمی شد همین کار را کرد؟ نفس عمیق می کشی و زمزمه می کنی، چه بگویم . . .  و در لحظه ای همه دوستان و آشنایانت را به یاد می آوری که توی این دنیا که خیلی کوچک است پخش و پلا شدن و باز می پرسی واقعا چرا؟ شکست خورده همه ی نامه را جمع می کنی. و به این فکر می کنی که شاید این سرزمین فقط برای مسافرت و کشف کردن خوب است نه زندگی کردن. زن با آن صورت گردش به تو لبخند می زند. دندان های سفیدش با این سیاهی هماهنگی ندارد. چشم از او برمی داری، نامه ها را در پوشه ی سبز توی دستت می گذاری و همچون سربازی شکست خورده بیرون می آیی و می شنوی که زن با صدای بلند به تو می گوید: &quot;نگران نباش، درست میشه، اینجا هند است.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چاپ شده در &lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-07-06/260.htm&quot; target=_blank&gt;روزنامه اعتماد&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-06-23/260.htm#158997&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دو شنبه ۶ مهر ۱۳۸۸&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; در همین صفحه نگاه کنید به :&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;&lt;EM&gt;یادداشت های  &quot;کشور هفتاد و دو ملت&quot;&lt;/EM&gt;در &lt;STRONG&gt;روزنامه اعتماد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc3366 size=4 face=Verdana&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 23:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paxima&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>paxima</dc:creator>
<guid>http://paxima.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://paxima.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=6 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;آب در جهنم سبز&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5 face=Verdana&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.nacdnet.org/stewardship/2008/downloads/images/water%20drop.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;گرمايي که مي گويند اينجا معني پيدا مي کند. اسمش را گذاشتم جهنم سبز.&lt;BR&gt;فقط کافي است يک روز گرم و داغ بيرون بيايي تا آن را احساس کني. هرچند اين روزها از آن گرما کمي کاسته شده اما رطوبت هوا در نهايت نفس کشيدن را سخت مي کند و زماني که مي خواهي براي خنک شدن آبي به صورت بزني کار بدتر مي شود. چون در هند مخصوصاً اگر تابستان باشد آب تازه، چند ساعتي بيشتر در لوله هاي شهري جريان ندارد و همين چند ساعت کافي است که آب در تانکرهاي بزرگ سياه رنگي که معمولاً روي پشت بام قرار مي گيرند ذخيره شود و در زير نور آفتاب تبديل به آب جوشي شود که هنگام باز کردن شير آب بيرون مي آيد. &lt;BR&gt;براي همين استحمام که يکي از واجبات اين روزهاي گرم است و باعث شادابي مي شود معمولاً به آخر شب منتقل مي شود تا از آن داغي کمي کاسته شود. همين مشکل در زمستان به شکل ديگري است. آبگرم کن هاي برقي مدت کوتاهي مي توانند کار کنند و همين باعث مي شود با حداکثر سرعت از آب داغ استفاده کنيم. البته اين مشکلي است که ما ايراني ها با آن دست و پنجه نرم مي کنيم. چون سال ها عادت داشتيم که از آب داغ يا سرد بدون هيچ محدوديتي بهره ببريم و براي هندي ها تابستان و زمستان فرقي ندارد. &lt;BR&gt;آنان در گرماي تابستان با آب داغ و در زمستان با آب سرد بدون استفاده از آبگرم کن حمام مي کنند و هيچ وقت نتوانستم چرايي اين همه تفاهم را بفهمم. حتي اين استحمام در گوشه خيابان هم ديده مي شود.&lt;BR&gt;وقتي سطل هاي آهني شان را با بالا بردن و پايين آوردن دسته شيرهاي تلمبه يي پر مي کنند و بعد آن آب را روي سر و بدن کفي خودشان مي ريزند. البته زن ها در کنار خيابان با لباس حمام مي کنند و مردها تنها شلواري کوتاه بر تن دارند. سطل چه در خيابان باشد، چه در خانه هاي هندي و چه در هتل ها و مهمانسراها يکي از لوازم مهم حمام کردن است. هميشه سطل آب بزرگي در حمام ها است که آن را پر مي کنند و با سطلي کوچک تر از آن آب برمي دارند و روي خود مي ريزند و در نهايت همه چيز با يک سطل به سرانجام مي رسد.&lt;BR&gt;اما ايرانياني که اينجا خانه اجاره مي کنند وقتي دوش در حمام نمي بينند تعجب مي کنند و از صاحبخانه مي خواهند که حمام شان دوش دار شود. اما راستش قصدم اين نبود که آداب حمام کردن در هند را بگويم بيشتر مي خواستم به اين نکته اشاره کنم که در هواي گرم و کشنده تابستان با رطوبت 80 و 90 درصدي هر چند قدم به چند قدم ظرف هاي کاهگلي قرمزرنگي روي زمين به چشم مي خورند، که کنار مغازه ها يا زير سايه درختان هم ديده مي شوند. آنها ظرف هاي آبي هستند که مردم براي سگ هاي ولگرد و پرنده ها مي گذارند تا در اين هواي گرم لبي تر کنند؛ کاري که در زمستان ها با دادن غذا به آنها تکرار مي شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=Verdana&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چاپ شده در &lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-06-31/260.htm&quot; target=_blank&gt;روزنامه اعتماد&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-06-23/260.htm#158997&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; در همین صفحه نگاه کنید به :&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;&lt;EM&gt;یادداشت های  &quot;کشور هفتاد و دو ملت&quot;&lt;/EM&gt;در &lt;STRONG&gt;روزنامه اعتماد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 15:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paxima&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>paxima</dc:creator>
<guid>http://paxima.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://paxima.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;A name=158997&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=5 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پنج سال در زندان شبه قاره هند&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://cdn-write.demandstudios.com/upload//5000/100/80/4/15184.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;«زندان جاي بدي است. جايي است که تنها ياران تو ديوارهاي بلند و سياه هستند و حتي بعضي اوقات اين ديوارها آنقدر با تو مهربانند که بيرون رفتن از آن چهارديواري باعث ترس، دلهره و اتفاقات جديدي مي شود که پيش رويت قرار مي گيرند. اتفاقاتي که بعضاً نمي داني بايد در برابرشان چه عکس العملي داشته باشي.» اينها چيزهايي است که زهره برايم تعريف مي کرد و به قول خودش نمي دانست به جاي درس خواندن در هند قرار بود پنج سال توي يکي از اين زندان ها زندگي کند. اين روزها کسي از او خبر ندارد. نمي دانيم رفته يا هنوز توي اين شهر سرسبز و کوچک در گوشه يي زندگي مي کند. جدا از جماعت ايراني است. بايد نزديک به چهل سال را داشته باشد. اولين بار او را در دانشکده ادبيات فارسي ديدم وقتي آمده بود به يکي از استادها که براي آزادي اش تلاش کرده بود سر بزند اما ديگر تکرار نشد و همان روز که به پيشنهاد من براي خوردن چاي به حياط دانشگاه رفتيم از آن روزهايي گفت که جوان بود و پرشور، بي پروا و پرسر و صدا. مي گفت با گروه سياهپوست ها و آفريقايي ها قاطي شده بود و تنها سفيد در جمع شان بود و با يکي از آن دخترها نيز در خوابگاه دانشگاه هم اتاقي بود. لبخند کجي زد و گفت مي دوني هند همان قدر که مي تواند براي يوگا و مديتيشن خوب باشد براي کارهاي خلاف هم خوب است. اصلاً شايد ويژگي هر مکاني به اين دو بعد بستگي دارد و انتخاب يکي از اين دو به عهده خود فرد است. مکثي کرد و ادامه داد؛ «من راه دوم را انتخاب کردم.» و ماجرا را اين طوري تعريف کرد؛ «يک روز باراني بود؛ از آن باران هايي که آسمان سقفش پاره شده و يک ريز مي بارد. مارتا خيس با ساکي قرمز در دست آمد تو اتاق. مي دانست فردا صبح قرار است با قطار به دهلي بروم و از من خواسته بود اين ساک را به کسي که در ايستگاه قطار مي آيد، تحويل بدهم. گفته بود يک کم خرت و پرت براي خانواده اش گرفته که به اين مسافر بدهد ببرد کشورشان. اين کار بين دانشجوها معمول بود و من هم قبول کردم. اما همان ساک قرمز سرنوشت مرا پنج سال در زندان زنان هند جاي داد به جرم حمل چهار کيلو هرويين. توي قطار گير افتادم. سگ شکاري بزرگي که راه مي رفت جلويم ايستاد و پارس کرد. اما بعدها فهميدم موضوع لو رفته بوده و يکي از همون بچه ها که گويا سهم کمتري گيرش مي آمده به پليس خبر داده. بعد از دستگيري همه آن بچه ها، دوستي با مرا انکار کردند. آدم منفوري شده بودم و خانواده ام پنج سال با وکيل و کلي پول خرج کردن مرا بيرون آوردند که داستانش مفصله.» به او نگاه مي کنم که استکان چاي را به دست مي گيرد و به نقطه يي دور چشم مي دوزد، چقدر از حرف هاي او با واقعيت مطابقت داشت؟ و آيا واقعاً نمي دانسته در آن ساک قرمز چي بوده؟ شايد پاسخ اين پرسش ها ديگر مهم نباشد چون او در هر حال پنج سال عمرش را در زندان هاي اين کشور گذرانده بود. ازش پرسيدم آنجا دوستي هم داشتي؟ گفت؛ «با دختري که مادرشوهرش را به خاطر آزار و اذيت فراوان به طور اتفاقي کشته بود آشنا شدم. زبان هندي ام با او کامل شد و بعد از آن بود که توانستم شرايط سخت زندان را تا اندازه يي کنترل کنم و وقتي مي ديدند خارجي هستم که زبان شان را بلدم کمتر از سوي زنداني هاي ديگر اذيت مي شدم.» بعد از آزادي بعضي وقت ها به ملاقات دوستم مي روم چون توي اين پنج سال هيچ کس به ديدنش نيامد. مي داني انگار زندان براي زنان اينجا يعني آخر دنيايي که جهنم است. زندان يعني مردن. فعلاً بايد در حبس بماند چون زير سن 18 سال مرتکب قتل غيرعمد شده بود. حکمي که برايش صادر شد، چند سال زنداني است و اعدام نمي شود. اما سوشميتا هميشه به من مي گفت تا اينجا هستم زنده ام. شايد قانون مرا نکشد اما بيرون از اينجا براي کشتنم روزشماري مي کنند. زهره نگاهم کرد و ادامه داد؛ «مي دوني، من هم سرنوشتي شبيه او دارم چون از روزي که آزاد شدم، مردگي مي کنم. حتي نمي توانم به ايران برگردم.» و من به اين فکر مي کردم که زهره، توي اين سال ها که اينجا بوده، نه از ایران و نه از زندان هایش هیچ خبری ندارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چاپ شده در &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-06-23/260.htm#158997&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;روزنامه اعتماد&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۸&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; در همین صفحه نگاه کنید به :&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;&lt;EM&gt;یادداشت های  &quot;کشور هفتاد و دو ملت&quot;&lt;/EM&gt;در &lt;STRONG&gt;روزنامه اعتماد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 22:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paxima&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>paxima</dc:creator>
<guid>http://paxima.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://paxima.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=5 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;تمرین دموکراسی در دانشگاه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5 face=Verdana&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://inlinethumb25.webshots.com/45528/2308296270096486888S425x425Q85.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;این روزها دانشگاه حال و هوای دیگری دارد. هیچ کلاسی تشکیل نمی شود و دانشجویان همه در محوطه دانشگاه پراکنده هستند. بیشتر گروهی حرکت می کنند. جنب و جوش دارند. و روی لباس هایشان برچسب­هایی با نشان­های مخصوصی می­زنند که نشان می­دهد به کدام حزب تعلق دارند. حتی وقتی با استادم قرار داشتم گفت بخاطر انتخابات دانشگاه خیلی گرفتار است و چند روز دیگر به او سر بزنم. البته این اولین بار نبود که به بهانه کارهای سنگینش، قرارمان را لغو کرده بود اما من در هند یاد گرفتم تا در برابر امروز و فردا کردن های همیشگی به جای عصبانیت مثل خودشان خونسرد باشم. برای همین به محوطه دانشگاه آمدم و دانشجویان را تماشا کردم. آنان با عضویت در حزب های مختلف، از همین سنین جوانی تمرین دموکراسی می کردند. بچه های دانشکده حقوق و علوم سیاسی فعالیت بیشتری دارند. ظاهر قضیه این است که برای تحقق خواسته های دانشجویان وارد عرصه انتخابات می شوند اما باطنا، پیروزی هر حزبی در دانشگاه به معنی یک امتیاز برای آینده آن حزب و اعضایش محسوب می شود. برای همین در هر گوشه ای از محوطه بزرگ دانشگاه قرارگاه های احزاب خودنمایی می کنند. چادرهای بزرگ و رنگی با میزها و صندلی هایی که چیده شده است و دانشجویانی که در رفت و آمدند. صدای موسیقی بلند به گوش می رسد. راه پیمایی های دسته جمعی با شعارهای هر حزب دیده می شود و چاپ و پخش پوستر نماینده های هر حزب و بازو بندها و ماشین های تزئین شده باعث می شود تا جامعه ی کوچکی از یک انتخابات بزرگ را به یاد بیاورم. پلیس با لباس های فرم کرم رنگ نیز این روزها ماشین هایی را که وارد دانشگاه می شوند می گردند و ما که دانشجوی خارجی هستیم و حق رای نداریم در این روزها با نشان دادن کارت دانشجویی خود وارد دانشگاه می شویم . علاوه بر این پلیس در محوطه دانشگاه نیز حضور دائم دارد؛ یا زیر سایه درخت ها ایستاده اند،  یا روی صندلی نشستند و یا در برابر قرارگاه هر حزبی در حال گپ و گفت هستند. دلیل حضورشان بیشتر برای جلوگیری از درگیری احتمالی احزاب با یکدیگر است. هرچند در این چند سال تا به حال ندیدم که اعضاء یا طرفداران احزاب با یکدیگر درگیر شوند و به این فکر می کردم که حضور نیروهای پلیس در دانشگاه های هند با دانشگاه های ایران چقدر تفاوت دارد. راستش این روزها را که در دانشگاه های اینجا می بینم حسرت عمیقی در دلم می آید. شاید به این خاطر که احساس میکنم دانشگاه­های ما از این لحاظ حتا با دانشگاه­های هند نیز خیلی فاصله دارند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=4 face=Verdana&gt;چاپ شده در &lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-06-16/260.htm#158186&quot; target=_blank&gt;روزنامه اعتماد&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=4 face=Verdana&gt;دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=4 face=Verdana&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt; در همین صفحه نگاه کنید به :&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;&lt;EM&gt;یادداشت های  &quot;کشور هفتاد و دو ملت&quot;&lt;/EM&gt;در &lt;STRONG&gt;روزنامه اعتماد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 20:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paxima&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>paxima</dc:creator>
<guid>http://paxima.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
